سالینجر مرد
دوباره نمیشه همون مطالبی رو که برای مرگ شکیبائی نوشتم تکرار کنم . راستش خیلی ناراحت هم نشدم ولی دوباره یاد فیلم پری افتادم و شکیبائی و دوره دانشجوئی...
من اونوقت چیزی راجع به سالینجر نمیدونستیم و یه خاطر محیط بسته دانشکده هم کمی از قافله عقب بودم ولی فیلم پری شاخکهامو تکون دادهر چند بعدها "فرانی و زوئی" سالینجر رو خوندم شاید ١٠ سال بعد .من این کتابشو حتی بیشتر از"ناتور دشت" دوست دارم مخصوصا اون صحنه مکالمه طولانی توی حموم . سالینجر تو بیشتر کاراش یه صحنه مکالمه محشر داره.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ توسط امین بداغی
چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸
در مورد بیفکری وآرزوهای دست نیافتنی(متوسط بودن)
چطوریه بعضی ها برنامه سال ٢٠١١ شون رو بستن؟من که نمیدونم ٣ ماه دیگه چه کار میکنم ،یا دو هفته دیگه چه جوریه فقط احتمال میدم مثل همین هفته باشه.حالا این یه مشکل تربیتیه؟یا یکجور بیفکریه؟نمیدونم.
اصلا از زندگیه آدمایی که میخوان زرنگ بازی در بیارن و کلاه سرشون نره خوشم نمیاد من نمیفهمم برای زندگی چرا باید اینقد دست و پا زد؟ زرنگی تو ایران یه مرض مسریه مثل خوره میمونه که هر روزی هم یه شکل و یه مد جدیدی داره واسه همین همه جا مردم صف میکشن که جا نمونن از قافله.من دلم میخواد گاهی اوقات بیفکر باشم و کمی هم خنگ !اشکالی نمیبینم که بقیه از من جلو بیافتن اصلاچرا ما ایرانی ها باید از همه دنیا باهوشتر باشیم و همه کشور ها یه روزی جزئی از ایران باشن ؟من از بچگی جاه طلبیه اول بودنو کنار گذاشتم فقط راضی بودم که جزئ متوسطها باشم همیشه یکی از من زرنگتر بود،خوشکلتر،باهوشتر،قویتر،پولدارترواین مثل یه تناقض برای من بودچونکه رویای اول بودن و مشهور بودن با من موند. من قانع شدم که آرزوهادست نیافتنیند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٩ ب.ظ توسط امین بداغی
پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۸
دلتنگی و دلبازی-2
سال اول دانشجوئی یه روز صبح جمعه از خوابگاه زدم بیرون به این امید که تا با یه نفر جدید آشنا نشدم برنگردم و طبیعیه که تو اون شرایط توقعم از یک نفر یه دختر باشه.بهر حال رفتم لب رودخونه و به طرف بیشه ناژوان که بالاهای زاینده رود بود و جمعه ها مردم برای تفریح میرفتن اونجا حرکت کردم البته پیاده و با چشمایی کنجکاو و منتظر . از پل مارنان گذشتم وپل وحید رو هم رد کردم و همینجور رفتم .کفشم پامو اذیت میکرد وتنها چیزی که نصبیم میشد منظره خونواده هایی بود که فرش پهن کرده بودن و ناهار میخوردن و یا با توپ بازی میکردن واگه دختری هم پیدا میشد معلومه که جولوی باباش نمی اومد با من دوست بشه خلاصه یه وقتی حدودای ٢-٣ بعد از ظهر دیگه حسابی خسته شده بودم و پاهام هم تو کفش آش و لاش بود تصمیم گرفتم برگردم. اونقد گردن و کتفم هم درد میکرد که دیگه نمیتونستم پیاده برگردم ،وایسادم لب جاده که تاکسی بگیرم ولی اونوقت روز، جمعه، اونجا تاکسی نمی اومد یه نیم ساعتی منتظر موندم ودیدم چاره ای نیس بجز اینکه از ماشینای شخصی بخوام منو برگردونن ولی ماشینا هم اومده بودن تفریح نه مسافر کشی برای همین کسی وا نمی ایستاد ،تو همین حین یه موتوری که یکنفر ترکش سوار بود اومد و من بهش اشاره کردم که اگه میشه منو تا یه جایی داخل شهر برگردونن اونا هم قبول کردن .تو راه کمی از خودم سوال کردن واینکه چرا اومدم بیشه ناژوان، منم یه مختصری بدون اشاره به دلیل واقعی جواب دادم بعدش پرسیدن: دوست دارم که بریم قهوه خونه یه قلیونی بکشیم ؟منم قبول کردم چون خیلی زد حال بود اونوقت برگردم دوباره تو اون خوابگاه دلتنگ.
رفتیم قهوه خونه وکلی گپ زدیم و قلیون کشیدیم وچای خوردیم و سر آخر هم منو تا دم خوابگاه رسوندن و شماره تلفن به هم دادیم واونا آدرس یه موتو رسازی طرفای دروازه تهرونو دادن که انگار توش شاگردی میکردن.
اون روز گذشت ولی من به اونا زنگ نزدم ودیگه سراغشون هم نرفتم .سالها گذشت و گذشت تا اینکه یه روزی داشتم موضوع رو برای یه نفر تعریف میکردم و طرف مقابلم نکته ای رو به من فهموند که من تو اینهمه سال متوجه نشده بودم : من اون روز اون کسی رو که میخواستم پیدا کنم تا از تنهایی در بیام در حقیقت پیدا کرده بودم ولی چون طرف اونجوری نبود که من فکر میکردم ووقتی اتفاق افتاده بود که من دیگه ناامید شده بودم ،از دستش دادم به همین راحتی ! الان که یه ١۵ سالی از اون روزا میگذره دیگه انرژی اون وقتو ندارد که با آدما ارتباط برقرار کنم و خیلی به ندرت احتمال اضافه شدن دوستی بر شمار اندک دوستام میره ولی برای دوستایی هم که پیدا میکنم ارزش زیادی قائلم ودیگه به راحتی از دستشون نمیدم .
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۱ ب.ظ توسط امین بداغی
سهشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۸
دلتنگی ودلبازی
دوران دانشجویی تو اصفهان و لب رود ته همه خوشیهاش دلم میگرفت بجز اون روز بارونی که پوستیها و کاغذهام زیر بغلم بود داشتم تو فردوسی راه میرفتم که لب چهارراه تاکسی بگیرم که یه دفعه بارون گرفت و من برای خیس نشدن کارهام یه باره رفتم تو یه مغازه که لوازم برقی بزرگی هم بود ،معذرت خواهی کردم و دلیل اومدنم رو گفتم صاب مغازه دعوتم کرد بشینم و به شاگردش گفت چایی تو فنجون کمر باریک برام بیاره،شعر خوند وزمان با صدای نم نم بارون گذشت و گذشت تا من رفتم. تو اون بیست دقیقه هیچ دلتنگی نبود
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱۱ ق.ظ توسط امین بداغی
جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۸
تو پرانتز
نمیدونم وقتش رسیده یا نه، هنوز خودم هم با خشم و تنفر وضعیت طرف مقابل را تو این جریانات نگاه میکنم ولی با وجود رفتار وحشیانه و غیر قابل گذشت دارای عقبه ای هس که قابل چشم پوشی نیست .من هنوز نمیدونم(مطمئن نیستم)که ما در اکثریت هستیم یا ۵٠-۵٠ شدیم. (یا به احتمال ضعیف در اقلیتیم) هر چن موضع ما در هرکدوم از اون موارد درباره درنده خویی،جمود وقلدری تفاوتی نمیکنه ولی استمرار وجود ما با هیجان و فحش دادن میسر نیس ما با ذکاوت وخشمی خاموش وخرد کافی میتونیم خودمون را حفظ کنیم و چه بهتر با فرض بدترین و سخترین راهها پاشنه کفشهارا ور بکشیم اگر از حداقل فرض ۵٠-۵٠ شروع کنیم میبینیم که حتما نمیتوانیم ۵٠% دیگر شهروندای ایرونو را نادیده بگیریم (که گاهی پدر ،عمه ،دختر عمو یا دوستمان در آنور خط قرار میگیرن)چون ممکنه خلاف نظر ما را داشته باشن یا حتی در مقابل ما قرار بگیرن ما باید یاد بگیریم با انها حرف بزنیم ومتقاعدشون بکنیم (البته با سختی و گذشت زمان) که انها بدون اینکه لازم باشد مثل ما فکر بکنن یا از طرز زندگی ما خوششان بیاد از پشتیبانی(هر چندکم مثلادر حد اعتراض نکردن ) این جریان خانمان برانداز دست بردارن و برای مدت کوتاهی به ما بپیوندن، ما میدونیم که عمر اینگونه جریانا اگه اکثریت مردم کوتاه نیان حتما کوتاهه.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠۱ ب.ظ توسط امین بداغی
دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۸
4
مفتخریم که هستیم وباشیدنمان حک شد در دل البرز چون حکایت آرش
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ توسط امین بداغی
چهارشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۸
2
حالا دیگه میدونم که رایمون رو پس گرفتیم حتی اگه همین پینوکیو ریس جمهور بمونه و همین کمی ارومم میکنه
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٩ ب.ظ توسط امین بداغی
پنجشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸۸
1
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٩ ب.ظ توسط امین بداغی
سهشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۸
سال من(نوشته های یک متوهم خوشحال)
میگن سیستم اقتصادی دنیا ترکیده و موجش که به ایران برسه همه باید بریم زراعت کنیم تا تلف نشیم از گشنگی ولی من که وضعم توپه توپه یک شلوار مخمل کبریتی لجنی تیره چینی خریدم که وقتی دستمو میکنم تو جیبش تا دسته کلید رو بردارم دستم تا ارنج میره تو ومردمی که تو کوچه رد میشن فکر میکنن دارم خودمو می خارونم.جیب گشاد نشونه ثروته(رجوع شود به کتاب مربوطه)و فراره که این جیب پر بشه از اشرفی و خمینی و بنجامین فرانکلین .
از این گذشته امروز سال گاوه و منم که متولد اردیبهشت ماه (ماه گاو)ودر ضمن گاوه گاوم وقراره امسال مثل یک گاو شیرده اسرائیلی مثل همون گاو روی پنیر روزانه تپل مپل باشم و ثروت بتراود از درز و دورزم.یعنی امسال گاوتر از من نمیتونیدپیدا کنین ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند تا امینی بنشیند وامسال نشخوار کند.همه امسال دهنشون سرویسه ومن یک گوشه با چشمان خمار (رجوع شود به جوک شماره ١٣۵)نشسته ام و تخم طلا می گذارم حالا میخواد احمدی نژاد بر خر مراد سوار باشدیاLG (لرگیج:کروبی)مردمو خربکنه یا موسوی با اون زن کودن و مینی ژوپ چارقدیش بشه ضحاک ماردوش مردم حاکم ترسیده.
از همه اینا هم که بگذریم یه بنده خدائی برایم فال ورق گرفت :هر راهی که رفتم شد موفقیت هر مشکلی گرهش واشدو دست به هر خر مرده ای که زدم شد اسب شرک(sherek)دیگه چی بگم براتون بابا امسال رو باید نامگذاری کنین سال امین! وتا دیر نشده بیایین تبرکتون کنم!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ب.ظ توسط امین بداغی
پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧
تغبیر خوابی در آستانه سال نو
دیشب سارا خواب دیده بود:
"تو یه اتوبوس داشتیم از سفری با یک تور بر میگشتیم که گفتند احمدی نژاد شده رانندش توش از هر تیپ آدمی هم بود مثلا مهران مدیری ....
مثلا توراهم مسافر سوار میکرد مثلا یه مشت عوضی(به علت کمی جا ما رو بوفه نشسته بودیم)که همش طرفدارش بودن پاهاشو میبوسیدن،براش غش میکردن یه دفغه دو تا پسر دو قلو سوار کرد اومدن عقب سوار شدن که یکی از مسافرا بهش گفت این راننده احمدی نژاده ها! یکیشون رفت افتاد به دست و پاش سینه چاک کرد وقتی برگشت عقب بهش گفتیم حالا فیض بردی! یکی دیگه میگفت ببین چه در پیتایی طرفدارشن...
یه خورده که گذشت احمدی نژاد گفت چون خوردیم به کویر آب کم داریم و باید آب رو جیره بندی کنیم من با خودم گفتم من که اصلا آب نمی خوام بعد رسیدیم به یه کاروانسرا توقف کردیم و احمدی نژاد برای اینکه روحیه مسافرا رو عوض کنه که از کمبود آب وطولانی شدن مسافرت خسته شده بودن با دلقک بازی میخندوند مثلا یک ریش خنده دارگذاشته بود ولخت شد و فقط یک شورت پاش بود.... "
از بس که برای سریال یوزارسیو(یوسف)و احمدی نژاد جوک ساختند یاد خواب فرعون و تغبیر یوسف افتادم به نظز شما تعبیر این خواب سارا چیه؟ به نظر میرسه که مفهوم آن خیلی سرراسته .از این حرفای ملال آور که بگذریم آخرین جوک ساخته شده در مورد ماهواره امید رو هم فبل از رسیدن سال نو واسه تفریح میگذارم اینجا:
ماهواره امیدبه علت برخورد یک شهابسنگ به نقطه حساسش به ماهواره آرزو تغییر نام داد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٦ ب.ظ توسط امین بداغی
