راجع بهش فکر ميکنم
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: امین بداغی - جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠

امروز که برای سومین بار بابت بیمه خسارت ماشین رفته بودم نازی آباد،برگشتنی،راننده تاکسی که پیرمردی شوخ و شنگی با کلاه کش باف سورمه ای و پولیور سورمه ای و یه خال سیاه رو دندون بالاییش بود یهو سر صحبت رو باز کرد:
" قبض گاز اومده بود 60 هزار تومن رفتم اداره گاز که مگه شما نبودین میگفتین آب و برق رو مجانی میکنین پس چرا چن برابرش کردین؟یه سر و صدایی راه انداختم!!!بعدشم تو حراست بهشون گفتم شما جوونا مارو... نفرین نکنین که مست شدیم و انقلاب کردیم.و اونا هم خندیدن بعدشم براشون از شعرای آهنگران خوندم"
پرسیدم :حالا چقد کم کردن؟
- 10 هزار تمون!!
بعدشم تا بازار دوم نازی آباد برام آهنگران خوندو جابجا تکرار کرد:"ما مست شدیم و انقلاب کردیم!!"
4 تا نکته از این مصاحبت فوق العاده مفرح قابل ذکره:
اول اینکه : یکی تو اون اداره گاز(گوز) نبود به این پیرمرد به شوخی بگه قرار بود آب و برق مجانی بشه نه گاز!!
دوم اینکه: این کلمه ی : "مست شدن" که تکرار میکرد بار اروتیک زیادی داشت وبه مورخین و تحلیل گران تاریخ و وقایع انقلاب و ایضا معتقدین به ترم های" سوبژکتیویته ی جمعی" و "شورشهای آزادی بخش " و "آنارشی"توصیه می کنم که به آن بپردازند!!
سوم اینکه: اون صحنه داخل حراست اداره گاز با تصور قیافه های حراستی ها درحال تماشای پشتک واروی این پیرمرد رو مثل قرص ضد افسردگی هر وقت لازم شد مصرف نمایید.
نکته ی چهارمی هم اصلن به این متن و ماجرا ربطی نداره ولی به وسطه ی بار نوستالوزیکش در طنز های معاصر در متن زور چپان می شود،مهمترین خبر روزنامه ی شرقِ ه:
رییس جمهور گینه ی بیسائو در گذشت

نویسنده: امین بداغی - جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠

با وجود اینکه امروز داره برف میاد نگاه کنین،در این دو تا شعر فولکلور راجع به بارون چه خلاقیت دراماتیکی موج میزنه:
بارون میا جَر جَر
پشتِ خونه ی هاجر
هاجر عروسی داره
دم خروسی داره
مامانش میگه اوفینا
باباش میگه باکیش نیس

صحنه آغازین تو یه یارون شدید و پشت خونه ی هاجره(احتمالن یه روز دلتنگ پاییزی) روایت همینگویی و دیالوگ رد بدل شده همینگوی-کاروریه!! عروسی هاجره و دیالوگ بین پدر و مادر خیلی مختصر و گویای تنشی شدیده،ماجرا ماهها(یا چن سال پیش) قبل اتفاق افتاده و هاجر دم خروسی داره(نداشتن بکارت یا احتمالن حاملگی ناخواسته) مادرش نگرانه ولی پدرش ناچاره بگه خیالی نیس!!!!اوج داستان مربوط به قبل از این صحنه هس و قهرمان اصلی، اصلن در صحنه حضور نداره مثل همون کوه یخی که در مورد داستانهای همینگوی میگن
:-)
شعر دوم:

خدایا کاری بکن بارون بباره
علفا سبز بشن میشمُ بزایه دو قولو
یکیشه نذرت کُنُم
یارم بیایه

تو این شعر شخصیت پردازی و دادن اطلاعات در دیالوگ بین دختر وخدا به نحو فشرده ای دیده میشه، داستان دختر عشایری هس ساده دل و رو راست با خودش که دچار خشکسالی و فراغ یاره ،دختر عاشقه ولی نه به اندازه ای که میش و قوچشو نذر کنه ونه حتی به اندازه ای که اگه میشش یه قولو بزاد بَره شو نذر کنه بلکه وقتی بارون بیاد و اونقدر تَر سال بشه که میشش دو قولو بزاد اونم (جهنم ضرر)یه بَره شو نذرِ یارش میکنه تا برگرده واین دو قولو زاییدن اونقدر براش اهمیت داره که حاضر شده قافیه رو در بیت دوم فدا کنه تا روش تاکید بشه، یه رویکرد مدرن، فراتر از نیما!! یعنی کاری که مولانا در اون دوران جرات نکرد انجام بده!! و این نشون میده که دوره ی تاریخی شکل گیری این شعر در زمان معاصره ، یعنی یا شعر در زمان معاصر سروده شده یا یک انسان معاصری در این شعر به ظرافت دست برده(اضافه کردن واژه" دوقولو" در مصرع دوم و جایگزین کردن واژه ی "بره شه"با "یکیشه" در مصرع سوم)!!!

نویسنده: امین بداغی - چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠
امروز که از ایستگاه مترو عباس آباد اومدم بالا، رفتم سمت گاری دستی که توش انار بود.پرسیدم کیلویی چنده؟
- دو تومن.
یه پلاستیک خواستم که انار سوا کنم. گفت:بخوای جم کنی میشه دو و پونصد. همینطور که سوا میکردم ،گفتم ببین من کوچیکاشو سوا میکنم مجلسیاش میمونه واسه خودت.جواب داد این کوچیکایی که تو جم میکنی سه تومنه ،انار رو میشناسی. بعد که پولو شمردم و دادم دستش گفت:"ببر با دل خوش بخور"
این حرفش به دلم نشست . چه بدرودِ دوست داشتنی!!

دلِ خوش...چه آهنگ خوبی داره، اصلن کلمه ی "خوش" به نظرم یه زمانی تو فرهنگ ما خیلی مهم بوده ( خیلی بیشتر از زمان حال).ترکیبهای زیادی هم ازش داریم:

خوشکل(خوش+گِل ) .خوش حال.خوش نام ،خوش بخت و ...

ولی من فکر میکنم خوش گل معناش قراتر از قشنگ و زیبابوده همینطور خوشحال هم معناش وسیعتر از شاد بودنه کلمه ی خوش بخت و خوش بختی هم خیلی معنا دار تر از سعادته.

تو بعضی لهجه هایی که دست نخورده تر موندن هنوز میشه رد پای کلمه "خوش" و دایره وسیع معنایی اونرو دید ،مثلن،یزدیا به خوش میگن:خَش و ابرکوهیا میگن :خاش، که به معنی زیبایی ،کیفیت،لطافت و تعادل و ...است و در توصیف مزه ی غذا تا هوا و زمین و حال و هر چیزی بکار میره ،ما سیرجونیا به درخت نارون ایرانی میگیم "سایه خوش" و این سایه ی خوش البته تابستونها یه چیری لطیف تر از سایه ی خنکه .
کریستف الکساندر نظریه پرداز معماری نظریه شو با  مفهومی به نام"کیقیت بی نام!!" شروع کرده و معتقده این کیفیت رو همه به خوبی میشناسن و میتونن به محض مواجه شدن حسش کنن ، در جدید ترین کتابش هم از مفهوم "زنده بودن" برای توصیف کیفیت مورد نظرش استفاده کرده ولی من فکر میکنم بهترین معادل اون کیفیت ویژه ای که مورد نظرش بوده همین کلمه ی "خوش" است کیفیتی زمینی و آسمونی و در ارتباط با کل هستی
و شاید نباید تعجب کنیم با بحران معنایی که با آن دست به گریبانیم این کلمه دیگه معنای قدیمش رو نداره

نویسنده: امین بداغی - پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٠

بیایید فضای نت را پالایش کنیم.این متن دعوتی برای یک حرکت گروهی نیست. دعوتی برای تشکیل گروه،حزب،جرگه رفقای صمیمی و قدیمی یا گنگ دوستان جدید مجازی نیست. امیدواری و کوششی برای استفاده از پتانسیل خودسازمانی و خود انگیختگی  تنهایانِ منفردِ فارسی زبان است برای تغییری دراین فضای نت و مقاومت .ء

دیگر بازار شایعه و دروغ به مرزها و سرحدات غیر قابل تحملی رسیده است ولی تلاش من برای رسیدن بیک وضعیت آرمانی نیست من میدانم که چه نمیخواهم وامیدوارم شمایان بمن کمک کنید که بدانیم چه باید بکینم

چند روزی بیشتر نگذشته از خبری در مورد هدیه شیئ چند هزار ساله از طرف ایران به اُپک و همگی کما بیش میدانیم که چه سر و صدایی حول واین موضوع راه افتاد ودر نهایت مشخص شد که خبر درست تنظیم نشده بوده است.ء

این بار اول نیست که چنین خبرهایی فضای مطبوعات را آلوده می کنند .استانداردهای تنظیم خبر در رسانه های فارسی زبان  داخل و خارج از ایران (بجز چند استثناء)چیزی در حد روزنامه های زرد است.ء

موضوع خبرنادرست که به سرعت به خبر تاپ بالاترین هم تبدیل شد در  ادامه زنجیره خبرهای کذب و مبهمی است که د رمطبوعات و فضای نت می چرخند، فقط موضوع میراث فرهنگی هم نیست: مسایل سیاسی،اخبار فرهنگی،زیست محیطی،انتحار یک شهروند و ...ء

مسئله ای که پشت همه ی اینها نهفته است تمایل ابرانیان در حال حاضر به اخبار کذب و افسانه و سناریوهای رمانتیک و سانتی مانتال .ء

خصوصیت اینگونه اخبار فروکاستن موضوع به تقابل های دو تایی ساده فهم است،موضوع تخریب خانه پروین اعتصامی را به راحتی یه بی کفایتی میراث فرهنگی و فساد قوه قضائیه نسبت می دهند و وجدان خود را التیام می دهندو وقت و حوصله ندارند تا  پبچیدگی های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و حقوقی را ببینند و برایش یجنگند،دشمن راحتتری را انتخاب می کنند:تا حکومت همبن است وضع تغییری نمیکند

     دنیای واقعی ولی خشن تر از اینهاست،آیا این فرار از واقعیت پیچیده و فرو رفتن در خلسه ی دنیای مجازی است؟

چند روز پیش زمانی که هنوز اخبار این هدیه چند هزار ساله نپیچیده بود،با یکی از دوستان در مورد این موج اخبار کذب حرف می زدیم دوستم که گرایشی به جنبش سبز داشت آنرا تاکتیکی درست می دید و می گفت که در اکثر انقلابها و جنبشها و حرکتها، چنین شایعات و دروغها پردازی ها و افسانه ها و قهرمانهای پوشالی محرک مهمی برای تهییج مردم وپیشبرد جنبش بوده اند.ء

این استدلال برای من معنیش تجویز بلاهت و اپوخه کردن آگاهی برای رهایی است.ء

  یعنی واقعیتی وجود ندارد بلکه باید آنرا بسازیم و چنان باید نشئه خبالات بشویم که علبه وضع کنونی بشوریم،مسخ شده و تسلیم چون جربانی خروشان از گدازه.ء

این موضوع  حاکی از چیزی مخوف تر از انسداد سیاسی است. زیر بمباران اطلاعات دروغ و شایعه داریم قدرت تشخیصمان را از دست می دهیم.ء

داستان چوپان دروغ گو را بیاد بیاوریم پشت من می لرزد اگر آن گوسفند دریده شده خانه سنایی اردکان یا کاخ شمس العماره تهران باشد که برای حفاظتش آن همه زحمت کشیدم.ء

 

نویسنده: امین بداغی - چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠

 

1- یکشنبه

 

اضطراب من از دیوانگی است، جنون است که مرا به انتظار بوی باران نشانده است و مجالم نمی دهد که به غیر از نم بار سحر گاه بیاندیشم،خاطره ای می خواهد متولد شود. که مرا خواهد کشت ،دندانهایم بهم می خورند. دستم را بسوی پنجره دراز میکنم ماه را لمس کنم که ناگهان به خود می پیچم.

خسته ام . یک چشمم را که می سوزد می بندم صدای حرکت پشه ای  را دور و برم احساس میکنم دوباره دستم را دراز می کنم و سیگاری زیر چراغ خورشیدی میگیرم پنجره اجازه عبور نمی دهد. سیگار روشن را رها میکنم و چشم دیگر را هم می بندم

***************

به پشه التماس میکنم و به چراغ خورشیدی . گذشته های دور بهم گره خورده اندو سیگار پشت پنجره هنوز روشن است . صبح از دور دست شروع شده است و بخششی در کار نیست، درد هائی از اعماق وجودم می جوشند . گوشهایم داغ شده به خود می پیچم دوباره.بوی نم بار از پنجره می گذرد و درد دیگری از من می جوشد.دهانم طعم تلخی دارد و نفس نفس می زنم .

 

***************

سپیده می زند و صداها آرام میگیرند ولی تن من هنوز دردناک است، کمی به جلو می خزم و دستم را دراز می کنم تا سیگار مرطوب را بردارم . پنجره مخالفتی ندارد.آنرا وارونه در دهانم می گذارم و توتون را می مکم دردی دیگر وادارم میکند تا سیگار را بجوم و دوباره نقش زمین شوم . کمی از دردم کم میشود وتنم را گرمائی خوش آیند فرا می گیرد.بوی نسترن مشامم را پر میکند. چشم باز میکنم گلی در کار نیست . دوباره چشمانم را می بندم تا بخوابم.اما از درد دیگری بی طاقت می شوم. صدای  گنجشکان از پنجره  عبور می کند وبا ناله من می آمیزد به گریه افتاده ام ،التماس میکنم : " به خدا که مرا میکشی از من در گذر! "

***************

افتاب از پنجره عبور میکند و من لیوان چای داغ را مزه مزه میکنم. سیم تلفن را می را کشم تا نزدیکتر بیاید شماره را می گیرم  باید به او بگویم که بخشیده شدم و خاطره متولد نشد. باید بگویم که فرصت دیگری داده شد.

 

2- شب عید پارسال

 

تق،تق،تق. انگار که می خواهند شیشه را بشکنند.نه ضبط صوت ،نه تلوزیون،نه چای،سیگار یا حتی پنجره ای که خنکی و بوی باران داخل شود.پری کاغذی که به دیوار سنجاق شده است نگاهش به در است : " می شنوی؟ آمده اند که مرا ببرند. باور نمی کنی؟ "

کسی باورنمی کند . باورنمی کنند که خانه ام را گم کرده ام . آدمهای پیاده رو بی اعتنا می گذرند مدام صدای پچ پچی می شنوم از فاصله های دور که رهایم نمی کند ومن آنرا با بخاری که از دهانم بیرون می زند و دستانم که در جیبهایم فشرده می شوند تکرار می کنم :

"آینه رختکن  مغازه را بشکن و پای به پای به باغ بگذار "

نویسنده: امین بداغی - پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٠

تو پیاده رو نزدیک خونه مون یه پیرمردی رو لبه جدول همیشه چرت میزنه و سرش به طرف عابر بانک نزدیکش خم میشه جلوش یه دستمال سفیدی پهنه که توش هیچ وقت ندیدم پولی ریخته باشن یه ماسک هم دم دهنشه ولی یه خورده انگار داده باشدش پایین که راحتتر نفس بکشه،هنوز برای خیلی از مردم فرق بین ثروت و شکل انتزاعی اون که،پول باشه،قابل فهم نبودکه حالا این پول مجازی هم اضافه شده

نویسنده: امین بداغی - جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٠

بیخوابی

 از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد، جلو رفتم و باهاش دست دادم  وکمی بعد همخونه شدیم. خونه مون دوتا  اتاق بود بالای پشت بوم یک خونه کلنگی تو یوسف آباد روبروی هم، یکی اینوربوم با در آلومینیومی و یکی اونور با توالتی که گوشش یه دوش کار شده بود و یه آنتن تلویزیون پشت بومش.روزای اول همش با هم بودیم وکلی دوست مشترک پیدا  کردیم و شبا تا دیر وقت به حرف و گپ وورق بازی و جوک گفتن میگذشت.

یکی از اتاقا رو گذاشته بودیم برای خواب ولی معمولا تو همون اتاق بیداری خوابمون می برد. دو سه ماهی که گذشت بیخوابی خودشو نشون داد.همه جا چرت میزدیم،تو خط واحد ،توکلاس،زیر قیچی آرایشگر، پشت ترافیک،...  وقت خوابیدنمون قر و قاطی شده بود.یه وقتی اون خواب بود ومن فوتبال میدیدم و یه وقتی من خواب بودم و او تلفنی حرف میزد.برای اینکه راحتتر باشیم اتاقمون رو از هم جدا کردیم من تو اتاق آفتابگیر واون تو اتاق کنار توالت، هواهم حسابی سرد شده بود و سخت بود ازاین اتاق به اون اتاق بریم.واسه همین مجبور شدیم تا میشد وسایلمون رو از هم جدا کردیم.دوستامون هم کم کم دو دسته شدن تو دانشکده هم من بیشتر میون زمین گل کوچیک عربده می کشیدم واون دوروبردخترا می پلکید .کاری به کار هم نداشتیم مگر اینکه توپی که من شوت کرده بودم بخوره تو سرش و یا اون بیاد برای غذا یا چایی سر گاز سه شعله اتاق من. نمیدونم چی شد که دیگه سختمون میشد کنارهم وایسیم و یا بفهمن که هم خونه ایم. اگه تو پیاده رو اونطرف خیابون ولیعصرهم میدیدمش حالم گرفته میشد.

 بالاخره یک روز صبح زود رفت،بدون اینکه بیدارم کنه.در واز بود ولی هنوز داخل اتاق سرد نشده بود.میتونست یه یادداشت برام بذاره ولی فقط یک مشت کاغذ باطله و چن تا شیشه مربا خالی که توش چای میخورد و یک زیر پیراهنی ازش جامونده بود کف اتاق.

لبه پاره پوستر زیر پونز جامونده بود ،همونجائی که دست اناریمو مث فیلم تایتانیک زدم سینه دیوار،بعد از اون که تا صبح براش ازدختردوست بابام گفتم.

 لبه کاپشنم رو پیچیدم دورم و رفتم طرف توالت،بدون اینکه لازم باشه وایسم تا دوش بگیره و ریش بزنه و کرم بماله و مسواک بزنه و من مجبور بشم پا بکوبم به در که" داره می ریزه یابو! "

مسواک وخمیر دندونش جامونده بود تو جاصابونی،صورتمو با کاپشن خشک کردم و با بغل پا زدم به در. واکس و فرچش هم زیرچارپایه کولرجامونده بود و گیره چوبی هاش رو بند رخت.آفتاب هنوز گرم نشده بود، از نم روی صورتم که رو پیشونی و بالای پلک چشم ولبه گوشام مونده بود لرزم گرفت و ورگشتم اتاقم. دنبال ساعتم گشتم و از زیر بالشم درش اوردم و یه نگاهی بهش کردم و دوباره انداختمش رو بالش دلم میخواس بدونم با کی هم خونه شده.

رفتم طرف کتری که زیرشو روشن کنم ولی دوباره برگشتم و به شلوارجینم نگاه کردم و بعد سرم رو خاروندم بعدشم کمرموو بعدش پهلوو شکممو ودوباره رفتم زیر پتو وپاهامو جمع کردن تو شکمم.

نویسنده: امین بداغی - سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠

 

دماغ

صبح زود بلند شده بود معمولا پیش نمی آمد خواب صبح جمعه رابخاطر چیزی خراب کند ولی شب قبل وقتی همسرش صحبت ماجرای هلیم خوردن خواهرش را با نامزدش پیش کشید تصمیم گرفت که فردا هلیم بخورد.صف افرادی که منتظر هلیم بودند بیش از حد ساکن بود یک سکه 25 تومانی رو هی تو دستش میچرخاند و بانگاهش روی خطوط و نقش هایش راه میرفت. ماجرای خواهر زنش وقتی جالب شده بود که نامزد او بعد از تمام کردن هلیم خودش برای شوخی از هلیم او هم میخورد ولی کار به دعوا میکشد و خواهرش یکباره قابلمه هلیم را میکوبد تو سرنامزدِخوشحال که یکبارهسر او شکاف بر میدارد و نوری از آن میتابد روی سقف و بدن نامزد نصف میشود و پروانه زرد رنگی از آن بیرون می آید بالهایش را خشک میکند و به آسمان پر میکشد بعد خواهر زنش همانطور  با ترس و لرزاو را در اسمان نگاه میکند  و بعد هم  دل پیچه میشود ویک ساعت را توی توالت میگذراند.

وقتی  صبح از خواب بیدار شد زنش  طاق باز خوابیده بود ودماغ بزرگش بطرف سقف نشونه رفته بود و با دهان نیمه باز خرخر میکرد وقتی که به خانه بگشت هم هنوز خوابیده بود.

خواب دیده بود که وقتی ظرف هلیم را به خانه میبرد زنش خنده اش میگیرد و هر چه او توضیح میدهد میداند خواب خواهر زنش در واقعیت تکرار نمیشود خنده زنش بیشتر میشود و تلفن را برمیدارد به بقیه هم زنگ بزندو گاف شوهرش  را با خنده تعریف کند وقتی  میبیند فایده ای ندارد ظرف هلیم را روی بخاری میگذارد و بعد میرود پنجره را باز میکند و میبیند آپارتمان سه طبقه آنها شده یه برج که خانه انها طبقه آخرآن قرار دارد و با دستان باز به پایین میپرد.

به آشپزخانه که رفت از صدا هایی که از اتاق خواب می آمد فهمید که همسرش در حال بیدار شدن است.

دیشب از اولش هم یک جوری بود.برای همین کاپشنش را پوشید و بعد از مدتها رفت تو تراس یک نخ سیگار کشید.زنش آنقدرخسته بود که نفهمید او مثل شبهای دیگر نیست وقت شام هم نگاهش به ظرف غذا بود و بدون احساس خاصی خواب خواهرش را تعریف کرده بود و گه گاهی لبخند بیرنگی هم زده بود وآخرسر فقط سرش را تکان داده بود که یه جور انتقاد توش بود اون همیشه به کارای خواهرش ایراد می گرفت ومعلوم بود باورش نشده:"مگه میشه آدم یه همچین خوابی ببینه؟"هلیم که گرم شد چای هم آماده شده بود با تعجب فکر کرد نکند هنوز زنش خوابیده است.اما به اتاق خواب که برگشت زنش آنجا نبود به آشپزخانه که برگشت زنش که تازه از حمام بیرون امده بود،با تعجب بساط صبحانه را نگاه کرد و لبخند تو دل بروئی زد. او هم نیشش باز شد:"هلیم رو فقط برای خانم خانوما گرفتم" بعد زنش رو بغل کرد و بوسید.

نویسنده: امین بداغی - پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠
عین عبارت مجری رادیو که تو تاکسی شنیدم:"ما به نژاد و دینمون افتخار میکنیم امیدوارم هم وطنان عزیز در هر نقطه ای از دنیا که هستن به یاد خلیج همیشه فارس باشن"حالا یکی بیاد بگه نژاد من چیه:

من از طرف مادری که خونواده ی پدریش از ساداتِ تاجرِ سیا سوله یِ کرمونی بودن و خونواده ی مادریش از سادات زمیندار و سفید مفید یزدی بودن به فرض قلابی نبودن شجره نومه یه رگم عربه. از طرف پدری هم مادرش از زرتشتیایِ تازه مسلمون شده تو 150-200 سال اخیر بوده که به همین خاطربهش میگفتن "جدیدی" و ازطرف پدریش معلوم نیس چی بوده چون جدش بنام حاج بداغ بهمراه برادرش حاج رزاق از یه جایی دیگه اومدن  که مشخص نیس کجا بوده ممکنه فارس،گیلکی،بلوچ، لر یا ترک یا هر چیزی بوده باشن،حالا این مجری بیاد بگه نژاد من چیه که باید بهش افتخار کنم؟

نویسنده: امین بداغی - جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٩

نامه یسنا به من:


ستاره یِ من!بازی بیا بکنیم،یه دوستِ خوب باشیم .بیا دوست خوب باشیم! اسمِ تو هم

آبی باشه، منم قرمز باشم،بازی کنیم تا خوشهال باشیم

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :