حکایت غم‌انگیز کشتی‌ها

 

یکی از دردناک‌ترین روایت‌های تاریخ دهشتناک برده‌داری شرح شورش بردگان در کشتی‌ها است. انسان‌هایی که نمی‌خواستند میان ادرار و مدفوعشان در طبقه‌ی زیرین کشتی زنجیر شده باشند و چون حیواناتی به فروش برسند. اغلب این شورش‌ها به سرعت و با خشونت شدید سرکوب و لاشه‌های یاغیان به دریا پرتاب می‌شد. اما اسفناک‌ترین سرنوشت به زعم من در انتظار بردگانی بود که موفق می‌شدند کنترل کشتی - یا به سبک فیلم‌های هالیوودی کنترل سرنوشتشان - را در دست بگیرند. احتمالاً برای چند ساعت یا حداکثر چند روز شادیِ پیروزی و چشیدن دوباره‌ی طعم آزادی دوام می‌آورد. مردان و زنان آزاد و دلاور هیچ گاه راه خود را برای بازگشت به آفریقا پیدا نمی‌کردند. آنها اغلب پیش از ربوده شدن توسط سفید پوستان متمدن هیچ‌گاه از دهکده و منطقه‌ی خودشان خارج نشده بودند چه برسد به اینکه راه خودشان را در میان اقیانوس و امواج سهمگین به سمت خانه پیدا کنند و تجربه‌ی دریانوردی و هدایت کشتی‌های بادبانی بزرگی به سبک فرنگیان داشته باشند. آنها هیچ شانسی برای نجات نداشتند.
محال است بتوانیم اطمینان پیدا کنیم در ذهن آنها هنگامی که با استیصال به دنبال زادگاهشان در پهنه بیکران آب‌ها می‌پیمودند، چه می‌گذشت؛ از شورش خود پشیمان شده بودند یا با غرور، مرگ در دریا و همراه با آزادگی را به بردگی ترجیح می‌دادند؟ برای ما محال است بتوانیم با انصاف آنها را قضاوت کنیم. اطلاعات ما از آن شورش‌ها بسیار ناچیز است. شرح کوتاهی که از لابه‌لای روزنامه‌ها و گزارش‌های تاجران برده‌فروش بیرون کشیده شده است.

گم‌گشتگی و عاقبت تلخ، نتیجه قصورخودشان بود که از دریانوردی و جغرافیا چیزی نمی‌دانستند؟ تقصیر خودشان بود که بر ضعف و توانایی‌های خود آگاهی نداشتند و شورش را در موقعیتی ترتیب دادند که امکان موفقیتی موجود نبود یا اشتباهشان این بود که از نابه‌هنگامی و اتفاقی بودن شورش نترسیدند و طرح نقشه‌ای از پیش در دست نداشتند؟ اشکال از توسعه نیافتگی آفریقا بود؟ سرزنش شایسته‌ی پدران و اجدادشان است که آنها را در میانه‌ی تقابلی بزرگ بین تمدن سفید پوستان فرنگی ماهر و تمدن شفاهی و عقب مانده‌ی آفریقایی رها کرده بودند؟ گناه بر گردن سفید‌پوستان برده‌دار فرنگی بود که فقط به نفع خودشان فکر می‌کردند، قوی‌تر و توسعه یافته‌تر بوده و به کرامت انسانیِ جهانشمول و فراگیرِ قرن بیست و یکمی معتقد نبودند؟ یا که خشممان را متوجه اقیانوس کنیم که هم پهناور و سهمناک بود و هم سنگدل؟

 

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها : برده ، شورش

به بهانه‌ی صحبت‌های شجریان در مراسم خاکسپاری سیمین بهبهانی

صحبت‌های شجریان در مراسم سیمین بهبهانی و واکنش‌های عمدتاً منفی در این‌باره دارای پیامدهایی عمومی‌تری از این ماجراست که از جهات مختلفی جالب و قابل بررسی هستند، من به بعضی از آن‌ها که نظرم را گرفته است اشاره می‌کنم:
1-  زبان فارسی از نظر واژگان و لحن در مواجهه با پدیده‌های جدید دنیای مدرن دچار چالشی جدی است. البته این مشکل به هیچ وجه مختص زبان فارسی نیست لیکن با توجه به اینکه موضوع در زبان فارسی اتفاق افتاده است با داشتن گوشه چشمی به دنیای پیرامون بد نیست در مورد آن بطور خاص فکر کنیم. بسیاری از هنجارهای جهان معاصر با هنجارهایی که در طی قرون شکل گرفته‌اند در تضاد است. این تغییرات در کشور ایران در بازه‌ی زمانی کوتاه‌تری اتفاق افتاده است و زبان فارسی با آهنگ طبیعی خود نتوانسته‌ است با آن همراه شود.
هنجارهایی مثل تساوی مرد و زن، داشتن نگاه فارغ از تبعیض آمیز و ممزوج با جنبه‌های سکسیستی به مقوله‌ی جنسیت، بخصوص وقتی صحبت در خارج شدن از دوگانه‌ی مرد و زن و پذیرفتن و احترام به گرایش‌ها یا جنسیت‌های سوم و چهارم و... n ام باشد واژگان، ضرب المثل‌ها، اشعار و آنچه به‌ عنوان گنجینه، مخزن و سرمایه‌ی زبان فارسی مورد استفاده واقع می‌شوند کمک چندانی نمی‌کنند. چنانچه بخواهید هنگام سخن راندن به همه‌ی هنجارهای اخلاقی جهان معاصر احترام بگذارید، اعتماد به نفس بالا و قدرت سخنوری خوبی هم که داشته باشید، انتظار می‌رود در حین حرف زدن به کرّات تپق بزنید حرفتان را اصلاح کنید یا  پس بگیرید و حتی معذرت خواهی کنید. خیلی که محتاط باشید پیش از بیان، ناچارید حرف‌هایتان را نوشته و ویرایش چندباره کنید. در نهایت هم به احتمال زیاد مجبورید از خیلی از فحش‌ها یا مضامینی که معادل معنایی دیگری ندارند چشم پوشی کنید از خیلی از اشعار بگذرید یا گاهی حتی منظورتان با معادل‌هایی از زبان‌های خارجی همراه شود تا مثلاً تفادت بین «gender» و «sex» حفظ شده باشد. نمی‌دانم پالودن زبان از تبعیض‌های نژادی، جنسیتی و دیگر مفاهیم مناقشه‌برانگیز اصلاً امکان پذیر هست یا نه؛ این پالودن منحصر به تولیدات زبان در زمان حال است یا متوجه گنجینه‌ی زبان هم می‌شود؟ مختص اظهار نظر است یا جملات توصیفی را هم شامل می‌شود. در حیطه‌ی روابط اجتماعیاست یا ادبیات و هنر را هم در بر می‌گیرد. اگر فقط مختص به زبان حال است با چه قواعدی ما مجاز هستیم آنچه را که در مخزن زبان و ادبیات کهن آغشته به تبعیض‌ها و افکار نادرست و خطرناک است در زمان حال بکار بریم تا افکار عمومی یا اخلاق امروز را جریحه‌دار نکرده باشیم؟ این قواعد را روشنفکران و نخبگان باید تدوین کنند و به مردم کوچه و بازار که گویشوران و عاملان اصلی تحول زبان هستند پیشنهاد دهند یا باید فکر مردم عادی عوض بشود(چگونه عوض شود؟) و سپس آثارش  بتدریج در زبان مشاهده شود؟
2- همه‌ی شواهد حاکی از آن است که شکاف‌های عمیقی در جامعه‌ی فارسی زبان به خصوص ایران وجود دارد. این شکاف‌ها آنقدر بحرانی شده که حفظ انسجام حداقلی فعلی سازمان اجتماعی برای برخی حتی تعجب‌آور است. یکی از این شکاف‌ها «شکاف نسلی» یا به بیان بهتر بینِ نسلی است. بین آقای شجریان و من و جوان متولد دهه هفتاد سه گسلِ پرنشدنی وجود دارد که از تجربیات، تربیت و محیط فکری و ارزش‌ها گرفته تا حتی مدل مو و رنگ لباس و سرگرمی و خوردنی‌ها که طی چند جنگ بزرگ، انقلاب، کودتا و حوادث ریز و درشت منطقه‌ای و جهانی عمیق‌تر شده است آنقدر که اگر آقای شجریان و نسل دهه هفتاد همدیگر را می‌شناسند، بیشتر به معجزه شبیه است. در تربیت نسل شجریان چنانچه زنی علاوه بر اینکه سعی می‌کند به فعالیت‌های اجتماعی بپردازد و دیگر پرده نشین نباشد، مادر خوبی برای فرزندان و همسر مناسبی برای شوهرش نیز باشد، نوعی امتیاز و حسن  تلقی میشد و مستوجب تحسین بود. طبیعی است که برای ایشان هضم این تحول ناگهانی فکری دشوار است که خانواده در نزد برخی نحله‌های رادیکال از  ارزش و بنیان اجتماعی به عامل سرکوب قدرت مسلط و بهانه‌ی محدودیت آزادی های فردی و سرکوب زنان تبدیل  شده است. بسیار محتمل است ایشان به گوشش هم نخورده باشد که خانه‌داری دیگر برای زن  یک حُسن محسوب نمی‌شود و تاکید بر آن برای زن دهه‌ی 90 که مدت‌هاست وارد اجتماع شده  شرحی فروکاهنده محسوب خواهد شد.  ضمن اینکه باید دید فردی با تربیت و اتمسفر فکری و مشغولیات روزانه‌ای چون ایشان اصولا چقدر می‌تواند با محدودیت‌هایی که در بند اول ذکرش رفت در یک سخنرانی، بدون متن از پیش آماده شده مطابق ارزش‌هایی که تنها در بخشی از جامعه‌ی ایران پذیرفته شده است، سخن بگوید.
3-  شکاف‌ مهم دیگری که در جامعه ایران وجود دارد، شکاف ارزشی است. در واقع ما فاصله‌ی زیادی بین معیارهای اخلاقی و نوع تفکر در لایه‌های مختلف اجتماعی خود داریم. این فاصله از این جهت قابل توجه است که اغلب به تضاد و وارونگی می‌رسد یعنی چیزی که (مثلا تعصب و نرینگی) در یک لایه ارزش و پسندیده است در لایه‌ی دیگر ضد ارزش و مورد تمسخر قرار می‌گیرد. در عین حال تصور درستی هم از وزن و اهمیت معتقدین هر ساختار اخلاقی و فکری وجود ندارد. بطور مثال ما هیچ برآوردی از تعداد افراد جامعه که سخنان شجریان را نمی‌پسندند، نداریم. شاید موج انتقادات فیس بوکی و فضای مجازی این توهم را در ما به وجود بیاورد که این گروه بخش بزرگی از جامعه‌اند. لیکن قراین و مشاهدات محدود نگارنده این تصور را تایید نمی‌کند یا دست کم توصیه می‌کند در این‌باره محتاط باشیم.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها :

رستگاری در شاوشنکی دیگر

جالب‌ترین تجربه‌ی من در زندگیِ تحت سایه‌ی سانسور وقتی بود که نسخه‌ی کامل و با زیرنویس «رستگاری در شاوشنک» رو دیدم. نسخه‌ی دوبله و سانسور شده‌اش رو سالها پیش - شاید 15 سال قبلش- از تلویزیون دیده بودم. فیلم اونقد جذاب بود که بخشی ازش رو همیشه برای ادامه‌ی زندگی مشقّت بار در ذهنم داشتم، با این تصور که در نسخه‌ی سانسور شده، مغز مطلب و عصاره کماکان حفظ شده. شاید به همین دلیل و با وجودِ علاقه‌ی زیاد برای دیدن نسخه‌ی اصلی تلاشی نکردم.  این بود تا اینکه نسخه‌ی اصلی، خودش در یک بعدازظهر بی‌دغدغه‌ی تابستونی سراغم اومد. ملاقات با این نسخه خیلی تکون‌دهنده‌تر از تجربه‌ی پیشین بود، اونقد که برای من از اساس چیز دیگریه. اونجا به این یقین رسیدم که تضمینی وجود نداره -حتی با نیت خیرخواهانه- بشه از سانسور به نحوی استفاده کرد که از مُثله شدن اجتناب شده باشه و کلیت اثر باقی بمونه. برخی تصاویر، جزییّات و صحنه‌ها در واقع جزییات و شاخ و برگ نیستن، بلکه کلیت اثر به وجودشون وابسته‌س.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳٩۳
تگ ها :

پایان عصر روزنامه

امروز بعدِ یکسال رفتم روزنامه خریدم، هر چند هنوز هم مطمئن نیستم که بخونمش.
آلبر کامو تو کتابِ "سقوط"ِش چیزی به این مضمون رو مطرح میکنه که آیندگان اگر بخوان انسان قرن بیستمی رو توصیف کنن؛ احتمالن میگن: انسانهایی که زنا می‌کردند و روزنامه میخوندن!!
من از سالهای 75 و 76  روزنامه خون شدم یعنی از یه کمی قبل از انتخاب شدن سید محمد خاتمی با خوندن روزنامه‌ی "سلام "و بعد "جامعه" .
یسنا راه رفتن رو که یادگرفت یا شایدم یه کم قبل‌تَرِش که دست می‌گرفت به پایه‌ی مبل یا پای من و بلند می‌شد عادت داشت که با دست بکوبه وسط روزنامه‌ای که داشتم میخوندم. اوایل فکر می‌کردم این براش یه بازیه یا مثلا از صدای پنجه انداختن توی روزنامه لذت می‌بره ولی بعدا فهمیدم با این کار می‌خواد بگه حوصله‌مو سر بردی بسه دیگه!!
همیشه چیزهایی هستن که منو باز یاد اون عادت قدیمی می‌ندازه، مثلا چند روز پیش یسنا یه فال درست کرده بود که یه سوالهایی ازت می‌کرد که برای جوابشون باید از بین چند تا لغت چیزی رو انتخاب می‌کردی. وقتی اسم"امین" انتخاب می‌شد جواب فالت این بود:"نشسته در فیس‌بوک!!!"یسنا هنوز هم از بعضی عادت‌های مسخره‌ و بیهوده‌ی بزرگترا سر در نمیاره و شاکی‌ه.
:-)
سرانجام این عادت قرن بیستمی رو گذاشتم کنار و ترجیح دادم که به جاش چیزهای دیگه‌ای رو بخونم.البته منظورم کتاب‌ و مطالعات هدفمنده نه الزاما استتس‌های فیسبوکی!!! هر چه که فکر می‌کنم می‌بینم از 16-17 سال روزنامه خونی یک خط مطلب نمیتونم بیاد بیارم که بتونم بگم چیزی ازش دستمو گرفته یا من رو از نقطه‌ی "آ" به نقطه‌ی "ّب" رسونده. بنظرم فقط هزاران ساعت رو تلف کردم. هر چند وقت‌ها هنوز هم به شکل‌های دیگه‌ای(از جمله فیس‌بوک) باز داره به بطالت می‌گذره و روزنامه هم رسالتی در اون حد که من میخوام نداره.
به‌هرحال مدت‌هاست که دیگه روزنامه‌ها کنجکاوی و شوقی در من ایجاد نمیکنن.مجله‌ها هم همینطور. هنوز بهش فکر نکردم که چرا این شوق با دوره‌ی اصلاحات شروع شد و با شکست قطعی اون تموم شد. هیچ ربط ذاتی بین این دو نمی‌تونم پیدا کنم ولی دست کم برای من "عصر روزنامه" تو ایران دیگه تموم شده.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٢
تگ ها :

سماع با جارو برقی

دیروز که به امر ملوکانه جارو برقی می‌کشیدم، ناگاه تکه کاغذی به حلقش فروشد و ناله ای برآمد. خرطوم جارو شد نیِ مولانا و من مرید گردن کج و مشنگش. صدای نای و جنون باستانی و زمان، به همراه فرو غلتیدن هر ذره ای از لابلای پردیس فرش در حلقومش بی‌خودی می‌کرد :
" بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هااش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام..."

و این حکایت بود تا موتور کاغذ را فرو بلعید و من دوباره به قرن بیست و یک پرتاب شدم.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩۱
تگ ها :

استثمار فرد توسط جمع

آیا می‌شود برای کسی که تولیدی ندارد احترامی قایل شد؟
بیشتر منتقدین نظام بازار و کاپیتالیسم که به صورت تئوریک نشان می‌دهند، تنها مشکلشان دزدیده شدن ارزش اضافی کار ِکارگران توسط کارفرمایان‌ است و اغلب هم خودشان از طبقه‌ی بورژوا هستند مثل من در واقع مشکل اصلیشان چیز دیگری هست :
مشکل اساسی من، استثمار طبقه‌ی کارگر نیست. قصد هم ندارم اثبات کنم از نظر تئوریک فکرم همگن و قابل تعمیم‌ است. موضوع غیر فابل هضم برای من استثمار فرد توسط جامعه است. از وقتی که شاگرد مدرسه‌ای بودم و اُردو می‌رفتیم یه این مسئله پی بردم که در جمع هر کسی باید در خدمت گروه باشد و از او انتظار می‌رفت، برای داشتن یک گردش خوب برای جمع کاری کند،. یکی فرش را پهن کند، یکی هیزم پیدا کند، یکی در بر پا کردن چادر کمک کند. به خصوص که در اُردو‌های دانش آموزی سعی می‌شود فرد به همکاری جمعی یا همان چیزی که من اسمش رو می‌گذارم استثمار فرد توسط جمع ،تشویق و عادت داده شود.
چه کسی قبول می‌کند یک متفکر تولید نداشته باشذ؟
مثلا کتابی، مقاله‌‌ای، سخنرانی‌ای ،کلاس درسی و شاگردی نداشته باشد.
چه کسی قبول میکند هنرمندی کالای هنری تولید نکند؟
اگر مارسل دوشان هم می‌گوید؛ به جای تولید اثر هنری ترجیح می‌دهد نفس بکشد. و این حرفش خریدار دارد به واسطه‌ی اعتبار تولیدات قبلی‌اش است .
یادمان نرود؛ کسی برای تولید نکردن پرویز صیاد کف نمی‌زند. با وجود این‌که سعی کرده روی اصولش(فارغ ازاینکه قبولداشته باشیم یانه)بیاستد. ولی اصغر فرهادی (که خیلی فیلمش رادوست دارم)ستایش می‌شود چون یک کالای هنری تولید کرده و برای این‌کار حتی از وزارت ارشاد معذرت خواهی هم کرده است.در اینجا منطق تولید که همه درونیش کرده ایم بر همه‌ی اصول اخلاقی یا اعتقادی که گاهی بشدت به آن تعصب داریم،می‌چربد.فرهادی چیزی به سینما اضافه کرده و این چیز دهنِ همه را می‌بندد.
البته  هموان‌طور که گفته شد، در جامعه همیشه افرادی هستند که از این قاعده سر باز می‌زنند. اما این افراد اغلب به عنوان "بیکاره" و " بی‌عار" و"بی‌مصرف" یا در بهترین حالت "عافیت طلب" و "سترون"  شناخته می‌شوند و اگر به واسطه‌ی شخصیت و یا پیوند‌های عاطفی در میان حلقه‌ی محدودی از دوستان احترامی داشته باشند، نهایتاً یک "ابلوموف" خواهد بود که "دونکیشوت‌‌‌وار" تحلیل خواهند رفت.
فایده داشتن معنی‌‌اش این هست که: مهره، پیچ یا تسمه‌ی یک سازواره و دستگاه در اجتماع باشیم. چیزی را حرکت بدهیم، یا ترمزش باشیم یا تمیزش کنیم.
بله من هم منطق زندگی جمعی و لزوم تولید کالای فکری و هنری و فرهنگی و صنعتی وغیرو را برای پیشرفت جامعه می‌فهمم و تأثیر مهمشان بر روی رفاه انسان‌ها و هزاران هزار فایده را. خودم هم گاهی عمیقاً باورشان دارم و دفاع می‌کنم. اما هیچ‌گاه ته دلم کاملا راضی نمی‌شود. همیشه چیزی باقی می‌ماند که راضی نیست، زمزمه‌ای از اعماق قرون می‌رسد که یک چیزی درست نیست. افسوس که حتی جامعه برای بی مصرف‌ها هم، مصرفی پیدا می‌کند.
بگذارید این هم ریپِ موتور مغز من باشد و مطمئن باشید هنوز دکمه‌ی پست رو نزده، باهاش مخالف خواهم بود.
  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۱
تگ ها :

دوردست‌ها

همینطور که توضیحات کارشناس محلی رو می‌شنیدم و به مسایل حل نشده فکر می کردم ، نگاهم بر روی سطح چشم‌نوازِ بام می دوید.حسِ غریبی منو به دور دستها،کوههای پوشیده از برفِ قمصر و اطراف کاشان می طلبید.هوای بارانی ؟آتش های پراکنده‌یی که کارگران با تیکه چوب‌های زاید افروخته بودن و بوی دودشون رو به مشام می‌کشیدم؟نمیدونم.نمیدونم چرا اون سوز وسرما،اون آبی دور از دست ،منو به خودش می‌خوند.

 


  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳٩۱
تگ ها :

مورچه‌های لعنتی

به ما اینطور یاد داده بودن که مورچه‌ها بهار و تابستون زحمت میکشن و عرق می‌ریزن و زمستونا که غذا نیست میشینن جلو شومینه چای میخورن و درعوض مَلَخه که تموم وقت جفتک مینداخته،دهنش سرویس میشه.
ولی از قرار، داستان طور دیگه ای هست: دستِ‌کم مورچه های شهری یا اونایی که ما تا به‌حال دیدیم تموم تابستون،معلوم نیس کدوم گوری هستن- به احتمال زیاد در حال یَللی و تَللی و عشق و حال-ولی همین‌که سوز و سرما پیدا میشه تازه یادشون میوفته که ای دادِ بیداد آذوفه برای زمستون ندارن!! لذا راحت‌ترین کار اینه که میان تو ساختمونای مسکونی،با سختی از ستونهای پیلوت یا لوله های فاضلاب میرن بالا و هر چی تو آپارتمان پیدا میشه رو غارت می‌کنن:قند،شیرینی،گردو،غذا و حتی ممکنه توی باقیمونده‌ی چایِ شیرینِ رویِ بارِ آشپزخونه غرق بشن.هیچ سیمان و سمی هم جلو دارشون نیست هر جایی رو سوراخ می‌کنن و از هر درِ بسته ای میرن تو . اولش سعی میکنی باهاشون بجنگی ولی سر آخر بعضی مواد غذایی رو میذاری جلوشون که لااقل وقت تلویزیون دیدن نیان چیزی رو که داری میخوری از دستت بقاپن.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩۱
تگ ها :

آهو


این ورودی زیبایِ متروک و فراموش شده، سرِ چار راهی ،نزدیکِ خونمون تو سیرجون‌ِه. سرِ نبش‌های دیگرش دو تا سوپرمارکت داشت،صاحب یکیش "ماشاالله" بود و اون یکی هم "قلی". از ماشالله کیک کشمشی می‌خریدم و یه جور ویفر که بهش می‌گفتیم: "میکادا" و از قلی بستنیِ چوبی "کیم" و گاهی وقتا هم بستنی قیفی" پاک" که مزه‌ش با بستنیِ دست سازِ بستنی فروشی "بابا ابر" خیلی توفیر داشت.

فاصله‌ی خونمون تا این چارراه رومیگفتن خیابون"سنجدو" ،کف پیاده رو هاش خاکی بود و جا به جا بوته‌های خار -که ما بهش می‌گیم"آدور"- در اومده بود. بایس از زیر درختای پیرِ سنجد رد می‌شدیم تا برسیم به دُکون(دکان) ماشاالله و قلی.
یادمه،یه روز که رفته بودم دم دُکون قلی یه آقایی از این ورودی اومد بیرون ، پشتِ سرش یه بچه آهو قدم ور میداشت. این صحنه برای من که عاشق نگهداری از حیونا بودم، با سوالایی که هنوز هم جوابی براشون ندارم، تو رویاهای بچگیم حک شد.
حالا نه از درختای سنجد اثری مونده، نه از ماشالله و نه  قلی،این ورودی پر نقش و نگار تنها شاهد اون روزگاره .

 

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩۱
تگ ها :

برای آنهایی که هستند

می‌شود غیاب دیگری در زندگی حفره‌ای بر جای نگذارد؟ جسمِ جاندار ِهشیاری که به فراموشی ابدی پرتاب می‌شود.آشنایی که جان می‌دهد.
در کودکی چنین ضربه‌هایی گاهی حتی با شادی همراه می‌شد،تغییر ناگهانی بود در محیط یکنواخت و تنگ شهرستان ،جمع شدن‌ها،مراسم و دودِ عود و حلوا و سفره‌هایی که هزاران روزن و فضای تازه را می‌گشود.در نوجوانی حتی جذاب‌تر هم می‌شد،فرصت هایی برای دیدار و معاشرت‌ها و تماس‌هایی موجه با هم‌بازی‌های
‌زمان کودکی که دیگر سینه‌هایشان برآمده بود و رو می‌گرفتند. دوران جوانی،مرگ از دست رفته و مراسمش چیزی در من برنمی‌انگیخت و حتی‌الامکان از آن کناره می‌گرفتم،نگاهم نگاه ناظر ِبیرونی بود ،همراه با آسودگی و سنگدلی. مرگ اتفاقی بود ناگزیر و ممزوج در چرخه‌ی طبیعت،مرگ همراهی بود از بدو تولد و فرایندی در کنترل جمعیت و باز شدن جا برای دیگران.چیزی که قرار نبود به این زودی سراغ من بیاید.چیزی بود مربوط به دیگران.

حالا ولی مرگ آشنایان چیز دیگریست برایم. هنوز پیر نشده‌ام ولی نگاهم عوض شده،دلیلش را نمی‌دانم.دیدن جای خالی لحظاتی نفسم را بند می‌آورد.لختی که    می‌گذرد به آنها که زنده‌اند فکر می‌کنم و سپاس‌گذار حضورشان می‌شوم.می‌خواهم به کوچه بروم و بقالی سرکوچه را بغل بگیرم و تشکر کنم که هنوز کرکره را بالا می‌زند. دلم می‌خواهد آنهایی را که در فیس بوک بلاک و ریمووو کردم را برگردانم و برایشان بنویسم که بیایید تا فرصت هست به هم فحش بدهیم.موبایلم را بردارم و با یک یکِ شماره هایی که دارم ،تماس بگیرم،بگویم که از شنیدنشان چقدر شاد می‌شوم.آنها نیز می‌توانستند نباشند، ولی هستند.
  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد