سوء ظن به زبانی که صحبت ميکنيم - قسمت دوم

احساسات ما حقیقت دارند؟

 

بیشتر ما فکر میکنیم که درک روشنی از احساساتمان داریم یعنی بدون هیچ واسطه ای از آنچه

در قلبمان میگذرد خبر داریم بارها شنیده ایم که در تنگناها و سر دو راهی های مهم زندگی به 

قلبمان رجوع کنیم .

من میخواهم به این مسئله بپردازم که آنچه ما تحت عنوان احساسات می شناسیم چقدر به یکی از پیچیده ترین توانایی های انسانها یعنی زبان وابسته است.

هر چند این بحث جهت گیری اش بیشتر برای شناخت ماهیت زبان است ولی احساسات را از این جهت انتخاب کردم که اکثر افراد آنرا جوشیده از درون خود میدانند و برای آن اعتباری متکی به ذات انسان قائلند.برای شروع می خواهم احساسات را بدون ملاحظه به دو دسته تقسیم کنم :

۱- احساسات خوب : احساسهایی که خوش این هستند یا دست کم ما انسانها به انها تمایل داریم بطور مثال:

نشاط /سبکبالی/سزمستی/طراوت/شادی/صحت/کامروایی/سعادتمندی/اشتیاق/طربناکی/               

فتوت/شرافت/رافت/آرامش/عطوفت/نیکی/مهر/شجاعت/عاطفه/انس/شیفتگی/دوستی/خوشبینی

۲- احساسات بد: احساسهایی که ما را ناراحت میکنند یا از انها گریزانیم و وقتی دچارشان میشویم احساس خوبی نداریم بطور مثال:

خشم/نفرت/زشت خویی/ضعف/حسرت/غبطه/تنهایی/غربت/حزن/کینه/گرفته بودن/مایوس /

ترس/ملال/دلزدگی/ناامیدی/بدخلقی/تلخکامی/حقارت/پستی/خرابی/بدجنسی/رنج/زبونی/

شرمندگی/ترس/اشمئزاز/چندش/غم/دشمنی/هجران/افسردگی/افسوس/اندوه/

در نگاه اول احتمالا همه دوستان  با این دسته بندی مخالف هستند( با دلایل کافی) ولی نگران نباشید بعد از بستن این وبلاگ میتوانید احساسات خود را هر جور که دوست دارید بروز دهید!   منظور من از این نوع دسته بندی عمدا ساده سازی و از بین بردن پیش زمینه ها میباشد.همانطور که قبلا گفتم همه ما مطمئنیم که کلماتی که در دو دسته ذکر شد هر کدام از یکی از احساسات وحالات درونی ما حکایت دارد و به روشنی میتوانیم  هر کدام از آنها را تعریف کرده وجوه متمایز آنرا از دیگر احساسات توضیح دهیم.

اما بیایید کمی به گذشته بر گردیم مثلا ۲ میلیون سال پیش! یعنی زمانی که انسانهای اولیه به زبانی ابتدائی دست یافته بوده که کمی از ارتباط حیوانات با هم تکامل یافته تر بود .فکر میکنید این زبان در بدو امر حداکثر چند کلمه یا مفهوم یا آوا را شامل میشد؟احتمالا حدود ۳۰ کلمه که ۲۰ تا مفهوم ان هم در مورد غذا و شکار و فرار و حیوانات وحشی ومواردی که به مرز مرگ و زندگی (نیازهای اولیه) مربوط می شده است ۳-۴ کلمه هم در مورد محیط اطراف و عجایبی از قبیل خورشید وکوه و شب بوده است یکی دو مفهوم هم برای رییس گروه و زندگی اجتماعی و نهایتا دو یا سه کلمه می ماند برای احساسات (در واقع ابراز احساسات) .

خوب با این اوصاف فکر میکنید انسان اولیه چگونه احساس شرافت می کرد؟هیچ وقت افسرده میشد ؟آیا میتوانست احساس افسردگی را از شرمندگی و غم  تفکیک کند ؟وقتی برای آنها کلمه ای نداشت. با آن زبان ناقص چگونه بین نشاط و آرامش تفاوت قائل میشد ؟ من فکر میکنم اصولا نمی توانست تفاوت را در ذهنش پردازش کند چون برای آن ابزاری نداشت و انسان اولیه نمی توانست بین حال خوش آیند دیروز و امروز یا بین حال بد صبح و حال بد عصر تفاوتی قائل شود و اصولا چه نیازی به چنین تفکیکی در آن زندگی ابتدائی با خطرات مرگ بار  که هر لحظه در کمین بوده است  وجود داشت؟ 

بنابر این من فکر میکنم احساسات بر خلاف آنچه ما می پنداریم ذاتی نیستند  و سرشت انسان 

شامل عکس العملها و تحولات درونی هست که بسیار ساده تر است  از آنچه ما  حس میکنیم ولی پس این احساسات پیچیده و متناقض از کجا آمده اند؟ یعنی با تکامل انسانها به سرشت انسان چیزی اضافه گردید ؟    

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦
تگ ها :

سوء ظن به زبانی که صحبت ميکنيم - قسمت اول

زبان چقدر ما را در تصمیم گیریهایمان به اشتباه می اندازد ؟

وقتی که میگوئیم عاشق شده ایم  واقعا راجع به چی صحبت میکنیم ؟

آیا ما از نظامی و حافظ و مولوی ودیگران بازی نخورده ایم ؟

آیا مطمئن هستید وقتی که میگویید به فلانی انس گرفته ام و به بهمانی علاقه دارم یا وقتی که فکر میکنید دلتان واسه کسی سوخته در هر سه مورد در درون شما سه اتفاق افتاده است؟                                                                                                                 

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ،۱۳۸٦
تگ ها :

شادمانی از ناکامی ديگران-فسمت پنجم

ترس از دست دادن منبع نوازش؟

 

نوازش يكي از بنياديترين نيازهاي انساني است .در واقع براي زنده ماندن نوزاد بي پناه كه بشدت از مردن ميترسد مطلقا ضروري است.

ولي جاي تعجب است كه با رشد انسان هيچگاه وابستگي اش به اين نياز اساسي كم نمي شود.

من شخصا فكر ميكنم يك مرد 40 ساله سالم و موفق با شخصيت باثبات اگر نوازش نگردد زنده نخواهد ماند

البته اين مثال براي اهميت موضوع است وگرنه نشان دادن مصداق واقعي بسيار دشوار است شايد در يك رمان 5 جلدي بتوان كمي انرا توصيف كرد! پيچيدگي موضوع وقتي بيشتر ميشود كه بدانيم انسان همينطور كه بزرگ ميشود منابع متعدد وتركيبي وبسيار غريب براي نوازش مي يابد كه شايد عجيب ترين انها نوازش فرد توسط خودش باشد!

 

بحث ادامه دار ما(كه به علت نبود مشتري يا عدم مشاركت خوانندگان در بحث عنقريب دكانش تخته خواهد گرديد!)انجا به موضوع ذكر شده مربوط ميگردد كه اكثر ما انسانها (دامنه انرا به ايران محدود ميكنم تا بر اساس مشاهدات قابل استناد صحبت كرده باشم)وقتي احساس ميكنيم موفقيت ديگران باعث ميگردد بعضي از منابع نوازش ما كم يا قطع گردند به هراس مي افتيم و عكس العمل تدافعي يا تهاجمي نشان ميدهيم

البته تا اينجا تعريف موضوع شايد سر راست به نظر بيايد ولي وقتي مصداقهاي انرا بررسي ميكنيم با تعجب ميبينيم كه جزئ (مصداق )از كل(تعريف مفهوم) پيچيده تر است واين همان به اصطلاح فرو كاستن مفاهيم است وقتي كه سعي ميكنيم انرا در غالب تعاريف محدود/دسته بندي/قابل بيان/قابل فهم كنيم .

  

نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦
تگ ها :