خاطرات - ۲

خاطره ای در درونم است

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز ندارم با آن ؛ توانش نیز:

برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید .

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی غمگین شنیده است .

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند بی آنکه روح را از او برگیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

                                                                                آناآخماتووا  ۱۹۱۶- نشر چشمه

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :

لحظه هايی که هستی/هستيدن/استن به سراغت می آيد /خودشو آشکار ميکنه -۱

صبح زود رفتیم ده-بالا یه نگاهی بندازیم به ویلائی که یکی از اقوام با نقشه ای که من کشیدم

داره می سازه .هوا خیلی خوب بود. باغ بالای سر ده قرار داشت درست تو دامن کوه همونجا که

اگه سرتو بالا میکردی  میخواست بیافته روی آدم .

یاد سال پیش افتادم که سارا رفته بود قونیه مراسم مولوی و من تنها بودم .ساعت ۱۰-۹ 

همون بنده خداکه بعنوان ناظر انتخابات نیم ساعتی چائی خورده بود  اومده بود دنبال من

 که بریم ده-بالازمینی رو که قرار بود نقششو بکشم نشونم بده. بعدشم ناهار مهمونم کنه .

واسه اون روز جمعه یه برنامه هائی داشتم ولی نه نگفتم.

برف اومده بود و ماشین از کوچه سربالائی نتونست بره بالا و کمی لیز خورد واسه همین پیاده

رفتیم بالا . از پیچ آخرکه گذشتیم بیک صحنه غیر منتظره رسیدم :کوه و صخره ها زیر برف بودن من تو اون

دامنه کوه مثل یه ذره ناقابل بودم اومده بودم جائی که میشد همه وجودم با این کوهستان و

آسمون و خورشید بیرمق کوک بشه.هی هوا رو میدادم تو و بیهوده سعی کردم با دوربین موبایلم

این لحظه را ثبت کنم .خوشبختانه تو همون لحظه مواجهه همراهم برای پیدا کردن کبریت 

تنهام گذاشت یه لحظه با خودم گفتم سارا رفته قونیه چکار؟جای مراقبه همینجاست!

ولی وقتی همراهم برگشت سیگار و صحبت قیمت زمین وحرفائی از این دست حال و هوا 

رو عوض کرد و من فقط گاهی اوقات برمیگشتم و یه نگاهی به کوهسار می انداختم.      

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها :