در مورد حقارتها و رذایل اخلاقی

یادم نمیاد آخرین باری که خیلی ترسیدم کی بودولی یادم میاد آخرین باری که واهمه داشتم حرفمو رک و صریح بگم کی بوده:تو جلسه امروز!

کم پیش میاد آدم در مورد حقارت ها و نقطه ضعفهاش حرف بزنه گاهی ادم دورغهای احمقانه ای میگه مثلا من ظهر ها  سر کار نهار نمیخورم و با اینکه برنامه و توافقی نکردیم  تقریبا هر روز بعد از ظهر با سارا با هم ناهار میخوریم ولی گاهی اوقات شده که به دعوت یه همکار رفتیم ظهر ناهار خوردیم یا مثلا از جلو یه اغذیه فروشی رد شدم و هوس کردم چیزی بخورم و بعدش هم یادم رفته زنگ بزنم سارا که: من ناهار خوردم و منتظر من نشو . وقتی رسیدم خونه ترسیدم که راستشو بگم و با بی میلی با او غذا خوردم!خیلی به نظر احمقانه میاد. در واقع من یه بی فکری کردم که اگه سارا از من ناراحت بشه هم حق داره  با این حال چرا من ترسیدم ؟خوب مگه اشتباه از من نبوده ؟ میتونستم راستشو بگم و عصبانیتشو هم ببینم و بپذیرم که بی فکری کردم ولی راحتترین راهو رفتم و پنهان کاری کردم .قدیما به این شاید میگفتن زبونی!ولی من نمیتونم اینقدر جدیش بگیرم فقط یه خورده اون ته مه ها راضیم نمیکنه.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :