روزمرگی

 برای هزارمین بار از پله های مترو اومدم بالا و پیاده بطرف خیابون مهناز راه افتادم یه کم جلوتر انگار پیاده رو کم کم پهن میشد وبطرف خیابون عباس آباد شکم می داد ،ماشینها هی ترمز میزدند و تعجب میکردن چی شده و مسیرشون رو تغییر میدادن،ترافیکی شده بود که آدم خنده اش میگرفت.اینقد دیرم شده بود که نمیتونستم یه دل سیر تماشا کنم،قیافه راننده ها دیدنی بود.یه موتوری سیا-سوله وشنگول، ازموتورش پیاده شده بود و یه سیگار آتیش زده بود.ء

 

پی نوشت- احتمالا راننده ها فکر میکردن همه چیز زیر سر قالیبافه ولی اون بیچاره تو دفتر کارش داشت زیر ناخوناشو تمیز میکرد

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :

ما آدمای زپرتی

این سوسک آلمانیای لعنتی از 15 سال پیش وارد زندگی من شدن،از اتاق 6 نفره واحد 6 خوابگاه دانشجویی خیابون مهرداد محله جلفا اومدن تو وسایلم،بعدش همراه من اومدن زیر همکف نموری نزدیک قبرستونی تخت فولاد تو خیابون آب 250،بعد اومدن خیابون میر تو یه بن بست بغل پل طبقه دوم خونه علی رعنا اینا،بعدش یک آپارتمان حدودای پل شهرستان،بعدطبقه دوم خونه یک پیرزن تو خیابون شریف واقفی،خدایا!چه سرنوشت عجیبی داشته این شریف واقفی از اونجا هم با قطار اومدن تهرون خیابان سرباز تو یه زیر همکف دیگه،و سال بعدش همراه من و سارا رفتن چند تا کوچه پایینتر تو یک 54 متری طبقه دوم و سال بعد یک 78 متری تو خواجه نظا...م، دیوار به دیوارِ یه خانمی از بازیگرای قدیمی که همش سر دخترش داد میزد. بعد هم با وسایلمون بار کامیون اومدن اردکان،خدایا ما چقدر دیوانه بودیم که رفتیم اردکان!!سال بعدش همراه ما اومدن یزد، یک 99 متری تازه سازتو بلوار جمهوری و در آخر هم دو سال پیش با ما اومدن تهرون، یه 90 متری تو یوسف آباد...

همیشه فکر میکردم ما آدمای پوست کلفتی هستیم ولی وقتی مثل امشب به راحتی یکی دیگه از این سوسک آلمانیای خنگ رو راحت له میکنم میبینم خیلی خودمون رو دست بالا گرفتم.این سوسکهای پیزوری هم با سماجت دارن مثل خودمون دووم میارن با اون همه بلایی که سرشون آوردیم و نسلشون ور نیوفتاد،انگار زندگی کردن خیلی هم پوست کلفت نمی خواد

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :

روزانه ها

تو دفتر کارمون یک آبدارچی داریم که میگه سیکل داره ولی بعضی مونولوگاش در حد شکسپیره!ء
از نظر او مسئله مهم ما فقط یک چیزه و اونم اینه که سیّاره مون(ما مردها)بوسیله دشمن (زنها) اشغال شده .امروز همینطور که داشت غذای همکارا رو گرم میکرد و من رفته بودم چایی برای خودم بریزم،زیر لب طبق معمول داشت یه چیزای نامفهومی رو زمزمه میکرد که یکباره بلند گفت"کاش باغ ما گل سرخی داشت"

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :