داستانی از من - 3

بیخوابی

 از همون اول که دیدمش ازش خوشم اومد، جلو رفتم و باهاش دست دادم  وکمی بعد همخونه شدیم. خونه مون دوتا  اتاق بود بالای پشت بوم یک خونه کلنگی تو یوسف آباد روبروی هم، یکی اینوربوم با در آلومینیومی و یکی اونور با توالتی که گوشش یه دوش کار شده بود و یه آنتن تلویزیون پشت بومش.روزای اول همش با هم بودیم وکلی دوست مشترک پیدا  کردیم و شبا تا دیر وقت به حرف و گپ وورق بازی و جوک گفتن میگذشت.

یکی از اتاقا رو گذاشته بودیم برای خواب ولی معمولا تو همون اتاق بیداری خوابمون می برد. دو سه ماهی که گذشت بیخوابی خودشو نشون داد.همه جا چرت میزدیم،تو خط واحد ،توکلاس،زیر قیچی آرایشگر، پشت ترافیک،...  وقت خوابیدنمون قر و قاطی شده بود.یه وقتی اون خواب بود ومن فوتبال میدیدم و یه وقتی من خواب بودم و او تلفنی حرف میزد.برای اینکه راحتتر باشیم اتاقمون رو از هم جدا کردیم من تو اتاق آفتابگیر واون تو اتاق کنار توالت، هواهم حسابی سرد شده بود و سخت بود ازاین اتاق به اون اتاق بریم.واسه همین مجبور شدیم تا میشد وسایلمون رو از هم جدا کردیم.دوستامون هم کم کم دو دسته شدن تو دانشکده هم من بیشتر میون زمین گل کوچیک عربده می کشیدم واون دوروبردخترا می پلکید .کاری به کار هم نداشتیم مگر اینکه توپی که من شوت کرده بودم بخوره تو سرش و یا اون بیاد برای غذا یا چایی سر گاز سه شعله اتاق من. نمیدونم چی شد که دیگه سختمون میشد کنارهم وایسیم و یا بفهمن که هم خونه ایم. اگه تو پیاده رو اونطرف خیابون ولیعصرهم میدیدمش حالم گرفته میشد.

 بالاخره یک روز صبح زود رفت،بدون اینکه بیدارم کنه.در واز بود ولی هنوز داخل اتاق سرد نشده بود.میتونست یه یادداشت برام بذاره ولی فقط یک مشت کاغذ باطله و چن تا شیشه مربا خالی که توش چای میخورد و یک زیر پیراهنی ازش جامونده بود کف اتاق.

لبه پاره پوستر زیر پونز جامونده بود ،همونجائی که دست اناریمو مث فیلم تایتانیک زدم سینه دیوار،بعد از اون که تا صبح براش ازدختردوست بابام گفتم.

 لبه کاپشنم رو پیچیدم دورم و رفتم طرف توالت،بدون اینکه لازم باشه وایسم تا دوش بگیره و ریش بزنه و کرم بماله و مسواک بزنه و من مجبور بشم پا بکوبم به در که" داره می ریزه یابو! "

مسواک وخمیر دندونش جامونده بود تو جاصابونی،صورتمو با کاپشن خشک کردم و با بغل پا زدم به در. واکس و فرچش هم زیرچارپایه کولرجامونده بود و گیره چوبی هاش رو بند رخت.آفتاب هنوز گرم نشده بود، از نم روی صورتم که رو پیشونی و بالای پلک چشم ولبه گوشام مونده بود لرزم گرفت و ورگشتم اتاقم. دنبال ساعتم گشتم و از زیر بالشم درش اوردم و یه نگاهی بهش کردم و دوباره انداختمش رو بالش دلم میخواس بدونم با کی هم خونه شده.

رفتم طرف کتری که زیرشو روشن کنم ولی دوباره برگشتم و به شلوارجینم نگاه کردم و بعد سرم رو خاروندم بعدشم کمرموو بعدش پهلوو شکممو ودوباره رفتم زیر پتو وپاهامو جمع کردن تو شکمم.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :

داستانی از من - 2

 

دماغ

صبح زود بلند شده بود معمولا پیش نمی آمد خواب صبح جمعه رابخاطر چیزی خراب کند ولی شب قبل وقتی همسرش صحبت ماجرای هلیم خوردن خواهرش را با نامزدش پیش کشید تصمیم گرفت که فردا هلیم بخورد.صف افرادی که منتظر هلیم بودند بیش از حد ساکن بود یک سکه 25 تومانی رو هی تو دستش میچرخاند و بانگاهش روی خطوط و نقش هایش راه میرفت. ماجرای خواهر زنش وقتی جالب شده بود که نامزد او بعد از تمام کردن هلیم خودش برای شوخی از هلیم او هم میخورد ولی کار به دعوا میکشد و خواهرش یکباره قابلمه هلیم را میکوبد تو سرنامزدِخوشحال که یکبارهسر او شکاف بر میدارد و نوری از آن میتابد روی سقف و بدن نامزد نصف میشود و پروانه زرد رنگی از آن بیرون می آید بالهایش را خشک میکند و به آسمان پر میکشد بعد خواهر زنش همانطور  با ترس و لرزاو را در اسمان نگاه میکند  و بعد هم  دل پیچه میشود ویک ساعت را توی توالت میگذراند.

وقتی  صبح از خواب بیدار شد زنش  طاق باز خوابیده بود ودماغ بزرگش بطرف سقف نشونه رفته بود و با دهان نیمه باز خرخر میکرد وقتی که به خانه بگشت هم هنوز خوابیده بود.

خواب دیده بود که وقتی ظرف هلیم را به خانه میبرد زنش خنده اش میگیرد و هر چه او توضیح میدهد میداند خواب خواهر زنش در واقعیت تکرار نمیشود خنده زنش بیشتر میشود و تلفن را برمیدارد به بقیه هم زنگ بزندو گاف شوهرش  را با خنده تعریف کند وقتی  میبیند فایده ای ندارد ظرف هلیم را روی بخاری میگذارد و بعد میرود پنجره را باز میکند و میبیند آپارتمان سه طبقه آنها شده یه برج که خانه انها طبقه آخرآن قرار دارد و با دستان باز به پایین میپرد.

به آشپزخانه که رفت از صدا هایی که از اتاق خواب می آمد فهمید که همسرش در حال بیدار شدن است.

دیشب از اولش هم یک جوری بود.برای همین کاپشنش را پوشید و بعد از مدتها رفت تو تراس یک نخ سیگار کشید.زنش آنقدرخسته بود که نفهمید او مثل شبهای دیگر نیست وقت شام هم نگاهش به ظرف غذا بود و بدون احساس خاصی خواب خواهرش را تعریف کرده بود و گه گاهی لبخند بیرنگی هم زده بود وآخرسر فقط سرش را تکان داده بود که یه جور انتقاد توش بود اون همیشه به کارای خواهرش ایراد می گرفت ومعلوم بود باورش نشده:"مگه میشه آدم یه همچین خوابی ببینه؟"هلیم که گرم شد چای هم آماده شده بود با تعجب فکر کرد نکند هنوز زنش خوابیده است.اما به اتاق خواب که برگشت زنش آنجا نبود به آشپزخانه که برگشت زنش که تازه از حمام بیرون امده بود،با تعجب بساط صبحانه را نگاه کرد و لبخند تو دل بروئی زد. او هم نیشش باز شد:"هلیم رو فقط برای خانم خانوما گرفتم" بعد زنش رو بغل کرد و بوسید.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :