هدیه ی چند هزار ساله ی ایران به اُپِک، بازار خبر های کذب و شایعات

بیایید فضای نت را پالایش کنیم.این متن دعوتی برای یک حرکت گروهی نیست. دعوتی برای تشکیل گروه،حزب،جرگه رفقای صمیمی و قدیمی یا گنگ دوستان جدید مجازی نیست. امیدواری و کوششی برای استفاده از پتانسیل خودسازمانی و خود انگیختگی  تنهایانِ منفردِ فارسی زبان است برای تغییری دراین فضای نت و مقاومت .ء

دیگر بازار شایعه و دروغ به مرزها و سرحدات غیر قابل تحملی رسیده است ولی تلاش من برای رسیدن بیک وضعیت آرمانی نیست من میدانم که چه نمیخواهم وامیدوارم شمایان بمن کمک کنید که بدانیم چه باید بکینم

چند روزی بیشتر نگذشته از خبری در مورد هدیه شیئ چند هزار ساله از طرف ایران به اُپک و همگی کما بیش میدانیم که چه سر و صدایی حول واین موضوع راه افتاد ودر نهایت مشخص شد که خبر درست تنظیم نشده بوده است.ء

این بار اول نیست که چنین خبرهایی فضای مطبوعات را آلوده می کنند .استانداردهای تنظیم خبر در رسانه های فارسی زبان  داخل و خارج از ایران (بجز چند استثناء)چیزی در حد روزنامه های زرد است.ء

موضوع خبرنادرست که به سرعت به خبر تاپ بالاترین هم تبدیل شد در  ادامه زنجیره خبرهای کذب و مبهمی است که د رمطبوعات و فضای نت می چرخند، فقط موضوع میراث فرهنگی هم نیست: مسایل سیاسی،اخبار فرهنگی،زیست محیطی،انتحار یک شهروند و ...ء

مسئله ای که پشت همه ی اینها نهفته است تمایل ابرانیان در حال حاضر به اخبار کذب و افسانه و سناریوهای رمانتیک و سانتی مانتال .ء

خصوصیت اینگونه اخبار فروکاستن موضوع به تقابل های دو تایی ساده فهم است،موضوع تخریب خانه پروین اعتصامی را به راحتی یه بی کفایتی میراث فرهنگی و فساد قوه قضائیه نسبت می دهند و وجدان خود را التیام می دهندو وقت و حوصله ندارند تا  پبچیدگی های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و حقوقی را ببینند و برایش یجنگند،دشمن راحتتری را انتخاب می کنند:تا حکومت همبن است وضع تغییری نمیکند

     دنیای واقعی ولی خشن تر از اینهاست،آیا این فرار از واقعیت پیچیده و فرو رفتن در خلسه ی دنیای مجازی است؟

چند روز پیش زمانی که هنوز اخبار این هدیه چند هزار ساله نپیچیده بود،با یکی از دوستان در مورد این موج اخبار کذب حرف می زدیم دوستم که گرایشی به جنبش سبز داشت آنرا تاکتیکی درست می دید و می گفت که در اکثر انقلابها و جنبشها و حرکتها، چنین شایعات و دروغها پردازی ها و افسانه ها و قهرمانهای پوشالی محرک مهمی برای تهییج مردم وپیشبرد جنبش بوده اند.ء

این استدلال برای من معنیش تجویز بلاهت و اپوخه کردن آگاهی برای رهایی است.ء

  یعنی واقعیتی وجود ندارد بلکه باید آنرا بسازیم و چنان باید نشئه خبالات بشویم که علبه وضع کنونی بشوریم،مسخ شده و تسلیم چون جربانی خروشان از گدازه.ء

این موضوع  حاکی از چیزی مخوف تر از انسداد سیاسی است. زیر بمباران اطلاعات دروغ و شایعه داریم قدرت تشخیصمان را از دست می دهیم.ء

داستان چوپان دروغ گو را بیاد بیاوریم پشت من می لرزد اگر آن گوسفند دریده شده خانه سنایی اردکان یا کاخ شمس العماره تهران باشد که برای حفاظتش آن همه زحمت کشیدم.ء

 

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :

طرح واره ی "یادداشت ها"

 

1- یکشنبه

 

اضطراب من از دیوانگی است، جنون است که مرا به انتظار بوی باران نشانده است و مجالم نمی دهد که به غیر از نم بار سحر گاه بیاندیشم،خاطره ای می خواهد متولد شود. که مرا خواهد کشت ،دندانهایم بهم می خورند. دستم را بسوی پنجره دراز میکنم ماه را لمس کنم که ناگهان به خود می پیچم.

خسته ام . یک چشمم را که می سوزد می بندم صدای حرکت پشه ای  را دور و برم احساس میکنم دوباره دستم را دراز می کنم و سیگاری زیر چراغ خورشیدی میگیرم پنجره اجازه عبور نمی دهد. سیگار روشن را رها میکنم و چشم دیگر را هم می بندم

***************

به پشه التماس میکنم و به چراغ خورشیدی . گذشته های دور بهم گره خورده اندو سیگار پشت پنجره هنوز روشن است . صبح از دور دست شروع شده است و بخششی در کار نیست، درد هائی از اعماق وجودم می جوشند . گوشهایم داغ شده به خود می پیچم دوباره.بوی نم بار از پنجره می گذرد و درد دیگری از من می جوشد.دهانم طعم تلخی دارد و نفس نفس می زنم .

 

***************

سپیده می زند و صداها آرام میگیرند ولی تن من هنوز دردناک است، کمی به جلو می خزم و دستم را دراز می کنم تا سیگار مرطوب را بردارم . پنجره مخالفتی ندارد.آنرا وارونه در دهانم می گذارم و توتون را می مکم دردی دیگر وادارم میکند تا سیگار را بجوم و دوباره نقش زمین شوم . کمی از دردم کم میشود وتنم را گرمائی خوش آیند فرا می گیرد.بوی نسترن مشامم را پر میکند. چشم باز میکنم گلی در کار نیست . دوباره چشمانم را می بندم تا بخوابم.اما از درد دیگری بی طاقت می شوم. صدای  گنجشکان از پنجره  عبور می کند وبا ناله من می آمیزد به گریه افتاده ام ،التماس میکنم : " به خدا که مرا میکشی از من در گذر! "

***************

افتاب از پنجره عبور میکند و من لیوان چای داغ را مزه مزه میکنم. سیم تلفن را می را کشم تا نزدیکتر بیاید شماره را می گیرم  باید به او بگویم که بخشیده شدم و خاطره متولد نشد. باید بگویم که فرصت دیگری داده شد.

 

2- شب عید پارسال

 

تق،تق،تق. انگار که می خواهند شیشه را بشکنند.نه ضبط صوت ،نه تلوزیون،نه چای،سیگار یا حتی پنجره ای که خنکی و بوی باران داخل شود.پری کاغذی که به دیوار سنجاق شده است نگاهش به در است : " می شنوی؟ آمده اند که مرا ببرند. باور نمی کنی؟ "

کسی باورنمی کند . باورنمی کنند که خانه ام را گم کرده ام . آدمهای پیاده رو بی اعتنا می گذرند مدام صدای پچ پچی می شنوم از فاصله های دور که رهایم نمی کند ومن آنرا با بخاری که از دهانم بیرون می زند و دستانم که در جیبهایم فشرده می شوند تکرار می کنم :

"آینه رختکن  مغازه را بشکن و پای به پای به باغ بگذار "

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :