سماع با جارو برقی

دیروز که به امر ملوکانه جارو برقی می‌کشیدم، ناگاه تکه کاغذی به حلقش فروشد و ناله ای برآمد. خرطوم جارو شد نیِ مولانا و من مرید گردن کج و مشنگش. صدای نای و جنون باستانی و زمان، به همراه فرو غلتیدن هر ذره ای از لابلای پردیس فرش در حلقومش بی‌خودی می‌کرد :
" بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هااش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام..."

و این حکایت بود تا موتور کاغذ را فرو بلعید و من دوباره به قرن بیست و یک پرتاب شدم.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳٩۱
تگ ها :

استثمار فرد توسط جمع

آیا می‌شود برای کسی که تولیدی ندارد احترامی قایل شد؟
بیشتر منتقدین نظام بازار و کاپیتالیسم که به صورت تئوریک نشان می‌دهند، تنها مشکلشان دزدیده شدن ارزش اضافی کار ِکارگران توسط کارفرمایان‌ است و اغلب هم خودشان از طبقه‌ی بورژوا هستند مثل من در واقع مشکل اصلیشان چیز دیگری هست :
مشکل اساسی من، استثمار طبقه‌ی کارگر نیست. قصد هم ندارم اثبات کنم از نظر تئوریک فکرم همگن و قابل تعمیم‌ است. موضوع غیر فابل هضم برای من استثمار فرد توسط جامعه است. از وقتی که شاگرد مدرسه‌ای بودم و اُردو می‌رفتیم یه این مسئله پی بردم که در جمع هر کسی باید در خدمت گروه باشد و از او انتظار می‌رفت، برای داشتن یک گردش خوب برای جمع کاری کند،. یکی فرش را پهن کند، یکی هیزم پیدا کند، یکی در بر پا کردن چادر کمک کند. به خصوص که در اُردو‌های دانش آموزی سعی می‌شود فرد به همکاری جمعی یا همان چیزی که من اسمش رو می‌گذارم استثمار فرد توسط جمع ،تشویق و عادت داده شود.
چه کسی قبول می‌کند یک متفکر تولید نداشته باشذ؟
مثلا کتابی، مقاله‌‌ای، سخنرانی‌ای ،کلاس درسی و شاگردی نداشته باشد.
چه کسی قبول میکند هنرمندی کالای هنری تولید نکند؟
اگر مارسل دوشان هم می‌گوید؛ به جای تولید اثر هنری ترجیح می‌دهد نفس بکشد. و این حرفش خریدار دارد به واسطه‌ی اعتبار تولیدات قبلی‌اش است .
یادمان نرود؛ کسی برای تولید نکردن پرویز صیاد کف نمی‌زند. با وجود این‌که سعی کرده روی اصولش(فارغ ازاینکه قبولداشته باشیم یانه)بیاستد. ولی اصغر فرهادی (که خیلی فیلمش رادوست دارم)ستایش می‌شود چون یک کالای هنری تولید کرده و برای این‌کار حتی از وزارت ارشاد معذرت خواهی هم کرده است.در اینجا منطق تولید که همه درونیش کرده ایم بر همه‌ی اصول اخلاقی یا اعتقادی که گاهی بشدت به آن تعصب داریم،می‌چربد.فرهادی چیزی به سینما اضافه کرده و این چیز دهنِ همه را می‌بندد.
البته  هموان‌طور که گفته شد، در جامعه همیشه افرادی هستند که از این قاعده سر باز می‌زنند. اما این افراد اغلب به عنوان "بیکاره" و " بی‌عار" و"بی‌مصرف" یا در بهترین حالت "عافیت طلب" و "سترون"  شناخته می‌شوند و اگر به واسطه‌ی شخصیت و یا پیوند‌های عاطفی در میان حلقه‌ی محدودی از دوستان احترامی داشته باشند، نهایتاً یک "ابلوموف" خواهد بود که "دونکیشوت‌‌‌وار" تحلیل خواهند رفت.
فایده داشتن معنی‌‌اش این هست که: مهره، پیچ یا تسمه‌ی یک سازواره و دستگاه در اجتماع باشیم. چیزی را حرکت بدهیم، یا ترمزش باشیم یا تمیزش کنیم.
بله من هم منطق زندگی جمعی و لزوم تولید کالای فکری و هنری و فرهنگی و صنعتی وغیرو را برای پیشرفت جامعه می‌فهمم و تأثیر مهمشان بر روی رفاه انسان‌ها و هزاران هزار فایده را. خودم هم گاهی عمیقاً باورشان دارم و دفاع می‌کنم. اما هیچ‌گاه ته دلم کاملا راضی نمی‌شود. همیشه چیزی باقی می‌ماند که راضی نیست، زمزمه‌ای از اعماق قرون می‌رسد که یک چیزی درست نیست. افسوس که حتی جامعه برای بی مصرف‌ها هم، مصرفی پیدا می‌کند.
بگذارید این هم ریپِ موتور مغز من باشد و مطمئن باشید هنوز دکمه‌ی پست رو نزده، باهاش مخالف خواهم بود.
  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳٩۱
تگ ها :