سالهای 80 و 81 مون رو کجا بردن؟

چن هفته پیش اتفاق عجیبی برام افتاد. گذارم افتاد بود طرفای خیابون پلیس و کلیم کاشانی، نیم ساعتی رو بایس وقت میگذروندم،سر خیابون حائری دوم که رسیدم ، رفتم جلو تا رسیدم به آخرش که بزرگراه بود ولی از خیابون سرباز هیچ اثری نبود !!!بزرگراه بلعیده بودش،باورم نمیشد.
سال 80 آخرای حائری تو یه زیر همکف مینشستم از حائری که میرفتی تو سرباز، دست چپ نبش کوچه ،یه مغازه نقلی بود که تابلو زده بود لباس زیر زنونه ولی به من جوراب مردونه هم فروخته بود. یِکَم بالاتر یه مغازه بود که لوازم خونه میفروخت ازش دوتا بشقاب چینی و یه ماهیتابه تفلن خریده بودم که هنوزم دارمشون .سرِ چارراه یه هندونه فروشی بود که زمستون وتابستون فقط هندونه میفروخت پایینتراز حائری یه کبابی بود که یکنفر ایستاده میتونست توش کباب بخوره،یه روز پسر عمه‌م که مسافرِ دربستی به تورش خورده بود و اومده بود تهرون خوشحال از همون کبابی شیش سیخ کباب خریده بود و اومد پیشم هنوز ننشسته بود که آیفون صدا داد، وَرِش که داشتم یه پسره گفت این پیکان که دم در پارکه مال شماست؟ گقتم آره گفت شیشَشو شکستن و ضبطشو بردن،پسر عمه هشتادهزار تومن تو این سفر گیرش اومده بود، راسته خرید یه ضبط دیگه و انداختن شیشه شکسته.از حائری رفتم سمت بزرگراه و یه نگاهی به باریکه‌ی پیاده کنارش انداختم شاید کبابی سر
جاش باشه.

سال بعدش که ازدواج کردیم هم با سارا چن تا کوچه پایینتر یه خونه 50 متری مینشستیم که سرش یه میوه فروشی بود.آمار همه مغازه هاش رو سارا داشت یه خنزر پنزری پیدا کرده بود که ازش عتیقه جات ارزون قیمت میخرید. طبقه بالامون یه خانومه بود مینشست که تو راه پله خیلی مودب ومتین بود ولی توخونه‌ش که میرفت همش داشت داد و بیداد میکرد و فحش و فضیحت میداد طبقه پایینمون یه مهندس بود با سه تا بچه و زنش تو یه وجب جا!! تازه یه دست مبل استیل و یه میز ناهار خوری هشت نفره هم جا داده بودن ، من هر جور حساب میکردم جور درنمی اومد حتمن خونه کِش میومده. خونه خودمون ولی اندازه ی ما دونفربود پشت پنجره اتاقش یه درخت بزرگ بود که صبحهای جمعه هم از صدای گنجشکاش نمیشد بخوابی، از پنجره‌ش میشد خونه همسایه اونور کوچه رو دید که یه خونه‌ی آجر بهمنی دهه‌ی چهلی بود، عصر ها زوج میون سال ساکنش میومدند تو حیاط دور میز فلزی خوشکلی که تو حیاط بود چای میخوردن، من و سارا اون روزا خونه‌ی ایده آلِمون شکل اون بود. خلاصه سال بعدش رفتیم خیابون خواجه نظام که همون حوالی بود.یه مجتمع خَرَکی که توسط یه بساز و بنداز شارلاتان ساخته شده بود و همسایه مون هم یه خانم مهربون و عصبی مزاج از بازیگرای قدیم سینما بود که هر وقت با دخترش دعواش میشد فحش میکشید به باباش ،همیشه سَرِ دادن پول آب و برق و گاز و شارژ ماهیانه بین همسایه ها دعوا بود.زیر مجتمع  یه پاساژ تخمی بود که از لوازم تحریرش اولین استامپ شرکت پیمانکاریمو خریدم وهنوزم دارمش!! و از عطاریش برگ گل سرخ کوبیده شده خریدیم برای روی ماست که هنوزم ازش داریم!!! صاب خونه مون از اون خانومایی بود که پشت تلفنش هم دماغشو میگرفت و پیف پیف می کرد. لعنتی هیچ اثری از هیچ کدوم از این جاهایی که تعریف کردم نبود. باورتون میشه؟

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :