برای آنهایی که هستند

می‌شود غیاب دیگری در زندگی حفره‌ای بر جای نگذارد؟ جسمِ جاندار ِهشیاری که به فراموشی ابدی پرتاب می‌شود.آشنایی که جان می‌دهد.
در کودکی چنین ضربه‌هایی گاهی حتی با شادی همراه می‌شد،تغییر ناگهانی بود در محیط یکنواخت و تنگ شهرستان ،جمع شدن‌ها،مراسم و دودِ عود و حلوا و سفره‌هایی که هزاران روزن و فضای تازه را می‌گشود.در نوجوانی حتی جذاب‌تر هم می‌شد،فرصت هایی برای دیدار و معاشرت‌ها و تماس‌هایی موجه با هم‌بازی‌های
‌زمان کودکی که دیگر سینه‌هایشان برآمده بود و رو می‌گرفتند. دوران جوانی،مرگ از دست رفته و مراسمش چیزی در من برنمی‌انگیخت و حتی‌الامکان از آن کناره می‌گرفتم،نگاهم نگاه ناظر ِبیرونی بود ،همراه با آسودگی و سنگدلی. مرگ اتفاقی بود ناگزیر و ممزوج در چرخه‌ی طبیعت،مرگ همراهی بود از بدو تولد و فرایندی در کنترل جمعیت و باز شدن جا برای دیگران.چیزی که قرار نبود به این زودی سراغ من بیاید.چیزی بود مربوط به دیگران.

حالا ولی مرگ آشنایان چیز دیگریست برایم. هنوز پیر نشده‌ام ولی نگاهم عوض شده،دلیلش را نمی‌دانم.دیدن جای خالی لحظاتی نفسم را بند می‌آورد.لختی که    می‌گذرد به آنها که زنده‌اند فکر می‌کنم و سپاس‌گذار حضورشان می‌شوم.می‌خواهم به کوچه بروم و بقالی سرکوچه را بغل بگیرم و تشکر کنم که هنوز کرکره را بالا می‌زند. دلم می‌خواهد آنهایی را که در فیس بوک بلاک و ریمووو کردم را برگردانم و برایشان بنویسم که بیایید تا فرصت هست به هم فحش بدهیم.موبایلم را بردارم و با یک یکِ شماره هایی که دارم ،تماس بگیرم،بگویم که از شنیدنشان چقدر شاد می‌شوم.آنها نیز می‌توانستند نباشند، ولی هستند.
  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ،۱۳٩۱
تگ ها :