اون شبی که تثبیت نشد

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :

مرغ و تخم مرغ

اگه با خودمون رو راست باشیم،بخش اعظم چهار چوب فکری/مواضع سیاسی واخلاقی رو بدون استدلال و فقط با ترجیح ،انتخاب کرده ایم.
البته بعد از انتخابمون اگه برای تفکر و خرد و استلال های منطقی ارزشی قایل بودیم، رفتیم و استدلال های پشتیبانش رو هم یاد گرفتیم.
یعنی در واقع بنیانهای فکری و نحوه‌ی کنش با پیرامون رو مثل رنگ لباس یا مدل مو انتخاب می کنیم این فرض به فرض درست بودن! دو تا نتیجه داره:
1- اولا ارزش انتخاب بر مبنای ترجیح یا سلیقه رو الزاما پایین نمیاره بلکه نشون میده ترجیح/سلیقه چقدر پیچیده ‌س وخیلی هم دیمی و شخصی نیست.
2- اعتقادات/ سلیقه ها/پیش فرض ها/عادت ها برای ادامه‌ی زندگی مهم و ضرورین ودر ضمن اغلب بر تفکرانتقادی/استدلال/کشف، مقدمن
مثال دم دستی واحتمالا پر از استثنائش اینه که : فردی که بدلیل ویژگی های شخصیتی یا گذشته و تربیت خونوادگیش(و احتمالا هزاران مسئله‌ی دیگه) دربرابر نو آوری و هیجان موضع منفی داره و محافظه کاره،علاقه ای به جریانات فکری و سیاسی که ممکنه تغییراتی در محیط اطرافش بوجود میارن نداره پس این گرایش درونیش رو سعی میکنه توجیه پذیر کنه یا مثلا کسی که در جامعه بهر دلیلی صدمه‌ی زیادی دیده و نتونسته موفقیتی کسب کنه/ جذبش بشه/محبت وانرژی مثبتی بگیره، شخصیتی عاصی و شاکی پیدا میکنه و در نتیجه به گرایشهای فکری و سیاسی متمایل میشه که به انواع واقسام آنارشی وهویتهای اقلیتی و مبارزه با قوانین ونظم فعلی ختم میشن.
البته استثنائها اینقدر زیادن که اگه این استتس رو بر اونا بنا کنم تا زدن دگمه‌ی پست هم دووم نمیاره یطور مثال معروفه که اولین مخالفتها در برابر سرمایه داری از طبقه جوان فئودال انگلیس برخواسته اگه این مطلب هم دقیق نباشه بر همه واضحه که این انتقاد از میون همون بورژوا های مرفه شروع شده نه کارگرای مورد ستم،تو ایران هم که دیگه مشکل چپها قبل از انقلاب این بود که در بدر بدنبال کارگر و دهقان و زحمتکش بگردن که علاقه ای به صحبتهاشون داشته باشه

  تصور کنین شما صبح که از خواب بیدار میشین بخواین مثل یه بچه یکساله (که همه چیز رو از اول باید با تقلید وکشف و آزمون وخطا و با سعی وعلاقه‌ی خاص یا میگیره)یادبگیره چطور لباس پبپوشه وتوالت بره یا مثلا هنگام بیرون رفتن از خونه سعی کنین یاد بگیرین چطوری میشه دستگیره ی در رو پایین کشید ودر رو هل داد و بعد بیرون رفت و در رو قفل کرد .برای یه بچه یاد گرفتن این کار چند ماه طول میکشه برای یه بزرگ سال هم احتمالا یک صبح تا ظهر.یعنی برای ما غیر ممکنه که هر روز حافظه مون رو تخلیه کنیم و روز دیگه برخیزیم واز نو شروع کنیم.مشابه همین مثال اینکه ما صبح به صبح که بیدار میشیم عقایدمون رو نقد کنیم وبا یه دستگاه فکری به روز شده بریم سر کار هم شدنی نیست . ما ناچاریم همیشه با پیش فرض ادامه بدیم در هر لحظه برای تصمیم گیری امکان نداره که بتونیم تمام اصول فکریمون رو حاضر کنیم و با یک اگاهی کاملی تصمیم بگیریم در مناظره ها و اتفاقات وچالشها اکثرا در چن صدم ثانیه تصمیم میگیریم. در این مواقع اگه به استدلالی هم تکیه می کنیم اونرو از قبل تو آب نمک خوابوندیم، از همون مخزن افکار در هر صورت یکی رو بر میداریم حالا موضوع هر چه میخواهد باشد.

  این معنیش اینه که آگاهی و خرد کشک‌ه ؟؟ به نظر من که نه!!
فقط نشون میده که در مورد رفتار ها و حرفا و مواضعمون نباید زیاد تعصب به خرج بدیم ودر اصالتشون توهم نداشته باشیم.
ما تصمیم گیری هایی رو هم در زندگی داریم که بعد از استدلال و تفکر اتخاذ میکنیم به نظر من خیلی مهمه که با خودمون روراست باشیم و تعریف و تمجید رفقا و جو زدگی و غیرو باعث نشه مرز بین اینها رو فراموش کنیم. ما حتی وقتی بصورت منطقی تصمیم میگیریم و یا به اعتقادی میرسیم. ضمانتی وجود نداره که اشتباه نکرده باشیم تنها درست بودن روند تصمیم سازی ما رو از فریبکاری ونادانی مبرا میکنه این تصمیم اهمیتش شخصیست. یعنی میدونیم که با اگاهی انتخاب کردیم.نه بیشتر.
  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :

سالهای 80 و 81 مون رو کجا بردن؟

چن هفته پیش اتفاق عجیبی برام افتاد. گذارم افتاد بود طرفای خیابون پلیس و کلیم کاشانی، نیم ساعتی رو بایس وقت میگذروندم،سر خیابون حائری دوم که رسیدم ، رفتم جلو تا رسیدم به آخرش که بزرگراه بود ولی از خیابون سرباز هیچ اثری نبود !!!بزرگراه بلعیده بودش،باورم نمیشد.
سال 80 آخرای حائری تو یه زیر همکف مینشستم از حائری که میرفتی تو سرباز، دست چپ نبش کوچه ،یه مغازه نقلی بود که تابلو زده بود لباس زیر زنونه ولی به من جوراب مردونه هم فروخته بود. یِکَم بالاتر یه مغازه بود که لوازم خونه میفروخت ازش دوتا بشقاب چینی و یه ماهیتابه تفلن خریده بودم که هنوزم دارمشون .سرِ چارراه یه هندونه فروشی بود که زمستون وتابستون فقط هندونه میفروخت پایینتراز حائری یه کبابی بود که یکنفر ایستاده میتونست توش کباب بخوره،یه روز پسر عمه‌م که مسافرِ دربستی به تورش خورده بود و اومده بود تهرون خوشحال از همون کبابی شیش سیخ کباب خریده بود و اومد پیشم هنوز ننشسته بود که آیفون صدا داد، وَرِش که داشتم یه پسره گفت این پیکان که دم در پارکه مال شماست؟ گقتم آره گفت شیشَشو شکستن و ضبطشو بردن،پسر عمه هشتادهزار تومن تو این سفر گیرش اومده بود، راسته خرید یه ضبط دیگه و انداختن شیشه شکسته.از حائری رفتم سمت بزرگراه و یه نگاهی به باریکه‌ی پیاده کنارش انداختم شاید کبابی سر
جاش باشه.

سال بعدش که ازدواج کردیم هم با سارا چن تا کوچه پایینتر یه خونه 50 متری مینشستیم که سرش یه میوه فروشی بود.آمار همه مغازه هاش رو سارا داشت یه خنزر پنزری پیدا کرده بود که ازش عتیقه جات ارزون قیمت میخرید. طبقه بالامون یه خانومه بود مینشست که تو راه پله خیلی مودب ومتین بود ولی توخونه‌ش که میرفت همش داشت داد و بیداد میکرد و فحش و فضیحت میداد طبقه پایینمون یه مهندس بود با سه تا بچه و زنش تو یه وجب جا!! تازه یه دست مبل استیل و یه میز ناهار خوری هشت نفره هم جا داده بودن ، من هر جور حساب میکردم جور درنمی اومد حتمن خونه کِش میومده. خونه خودمون ولی اندازه ی ما دونفربود پشت پنجره اتاقش یه درخت بزرگ بود که صبحهای جمعه هم از صدای گنجشکاش نمیشد بخوابی، از پنجره‌ش میشد خونه همسایه اونور کوچه رو دید که یه خونه‌ی آجر بهمنی دهه‌ی چهلی بود، عصر ها زوج میون سال ساکنش میومدند تو حیاط دور میز فلزی خوشکلی که تو حیاط بود چای میخوردن، من و سارا اون روزا خونه‌ی ایده آلِمون شکل اون بود. خلاصه سال بعدش رفتیم خیابون خواجه نظام که همون حوالی بود.یه مجتمع خَرَکی که توسط یه بساز و بنداز شارلاتان ساخته شده بود و همسایه مون هم یه خانم مهربون و عصبی مزاج از بازیگرای قدیم سینما بود که هر وقت با دخترش دعواش میشد فحش میکشید به باباش ،همیشه سَرِ دادن پول آب و برق و گاز و شارژ ماهیانه بین همسایه ها دعوا بود.زیر مجتمع  یه پاساژ تخمی بود که از لوازم تحریرش اولین استامپ شرکت پیمانکاریمو خریدم وهنوزم دارمش!! و از عطاریش برگ گل سرخ کوبیده شده خریدیم برای روی ماست که هنوزم ازش داریم!!! صاب خونه مون از اون خانومایی بود که پشت تلفنش هم دماغشو میگرفت و پیف پیف می کرد. لعنتی هیچ اثری از هیچ کدوم از این جاهایی که تعریف کردم نبود. باورتون میشه؟

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳٩۱
تگ ها :

جنگ ، صلح و مدعیان

چه اونهایی که جنگ رو غیر اخلاقی میدونن و بروز هر جنگی رو غیر قابل قبول میدونن،چه اونایی که جنگ یا بعضی جنگ ها رو تقدیس میکنن هردو در پی سوء استفاده از واقعیتی به نام جنگ هستند.

1- جنگ ها از پایدارترین و اصیل ترین و مهمترین حوادث تاریخ بشر هستند. مخالفت با جنگها مثل مخالفت با زلزله و سیل و سونامی است.غیر اخلاقی دونستن جنگها هم همینطور،البته عده ی خیلی دُگم و پَرتی معتقدند که زلزله به اخلاقیات ربط دارد ولی هیچ کس وقوع سونامی رو غیر قابل قبول نمیداند.
2-جنگها در پی تقابل کانونهای قدرت و ثروت و عواملی از این دست بروز میکنن که سر رشته انها از دست یک نفر یا یک گروه خارجِ ه حتی اگه اون نفر رییس جمهور امریکا یا هیتلر باشِ ه ولی این آیا به این معناست که هیچ کاری نمیشه کرد؟ اگه منظور از کار جلوگیری کردن ه پاسخ مثبت ه ،تمثیل زلزله هنوز در این بحث بدردمون میخوره ما در برابر وقوع زلزله یا طوفانی مثل کاترینا کاری از دستمون برنمیاد لذا به جای مقصر دونستن خداوند قادر میتونیم با درک واقعیت زلزله خونموون رو محکمتر بسازیم.
3- به جای بحثهایی که چن هزار سال تاریخ بشر رو زیر و رو میکنه بهتره به ببینیم موارد نزدیک به خودمون چطوری هستن مثلن مورد"سوریه" که از طرف غرب داره به سمتی هدایت میشه که سرنگونی قذافی تکرار بشه و یا درمورد "امریکا و ایران" کسانی که کلن با جنگ مخالفن و هر گونه استقبال از اون رو غیر اخلاقی میدونن ،چه راه حلی رو پیشنهاد میدن که تو فاصل ه زمانی امروز تا حداکثر10 سال دیگه قابل تحقق باشه؟ بحثهای یتوپیایی و انارشیستی،تشکیل جوامع فارغ از مراکز قدرت و ثروت، نظم های داوطلبانه و یا متحول شدن اجتماعات واقوام و قبایل رو اگه حتی غیر قابل دست یابی ندونیم لاقل تو این یکساله که سوریه یا به سمت یک دیکتاتوری نظامی خواهد رفت یا غرق در جنگ داخلی و افراط گرایی میشود،محقق نخواهند شد حتی در این ده ساله ی آینده هم که به احتمال قوی تکلیف وضعیت نه جنگ و نه صلح ایران و امریکا یکسره میشود نیز به جایی نمیرسند.
4- این غیر قابل انکاره که تحولات گسترده در جوامع انسانی که افراد زیادی درگیرش هستن رو نمیشه اخلاقی و غیر اخلاقی دونست مثل انقلاب و جنگ و مهاجرت و کوچهای اجباری(به اجبار زور،طبیعت،ثروت) چونکه اختیاری برای جلوگیری از انها در ما وجود ندارد.مثلن در مورد تخلیه اجباری شهر نزدیک چرنوویل رو چطور میشه غیر انسانی دونست؟ ولی آیا این به این معناست که جنگ یک مقوله ی خارج از اخلاق ه؟شکی نیست که که عواقب ناشی از زلزله میتونه دردناک باشه پس از زلزله میتونه هزاران اتفاق اخلاقی و غیر اخلاقی روی بده، تو جنگ هم همینه کسی که از کشته شدن آدمها ناراحت نشه و قتل عامهای بیرحمانه رو نادیده بگیره باید خودشو به دکتر نشون بده ولی مسئله اینه که از دست ما چه کارهای برمیاد؟
5- برگردیم به مثال سوریه اونجا یه جنگ تمام عیار بین منافع کشورهای منطقه ای و جهانی در جریان ه،نیت هیچ طرفی خیر و اخلاقی نیست اونهایی که به سویه های ازادی بخش شورشها و اعتراضهای جهان عرب امیدوار بودن و تحقق تئوریهای خود رو خیلی نزدیک میدیدند درکسری از یک سال متوجه شدن که شرایط ازماشگاهی در خیابان قابل تامین نیست و نمیشود در محاسبه ی حرکت از اصطکاک صرفه نظر کرد.افرادی هم که به کنترل این بی نظمی ها در زمانی کوتاه توسط نهاد های بین المللی و تحقق ازادی ها و حقوق بشر توسط دولتهای سکولار و دمکرات خوش بین بودن، رویاهای خود را بر باد فنا دیدند هم "مردم" معترض خود را به سعودیها فروختند و هم نهاد های بین المللی و امریکا و اروپا پُفیوز و دیوث تشریف داشتن. حساب سود و زیان و فرصت و تهدید هم راه به جایی نمیبره، این حساب و کتابها در یک دایره بسته قابل ارزیابی هستن. ما نه مردم سوریه هستیم و نه دولت ان،منافعی هم اگه در اونجا داشته باشیم بیشتر با منافع دولت ایران گره خورده و تفکیکش غیر ممکنه. ولی ما خیر سرمون تو این قضیه با ارزشهای جهان شمول درگیریم نمیتونیم در یک دایره سود و زیان رو حساب کنیم . لذا در کمال ناخوش ایندی و تاسف تنها کاری که از دستمون برمیاد مرهم گذاشتن بر زخمهاست و هر اِفه گوز روشنفکرانه برای داوری حداکثردر محدوده بوی آن اثر میگذارد.
6- احتمال وقوع جنگ ایران و آمریکا - که به نظر من فارغ از شدت و دامنه ی آن غیر قابل اجتناب است -از موضوع پیشین برای ما ایرانی ها پیچیده تر است چونکه حساب سود و زیان دیگه معنا میده ولی در دوایر بیشمار و گاه دور از هم، هرچند کماکان مثل مورد سوریه اخلاقی و غیر اخلاقی جلوه دادن آن یا درست و نادرست پنداشتن آن اساسن بی معناست
‎7- عده ای خوش خیال که عمدتا نظر خیلی مساعدی هم به دولت آمریکا و عملکردش دارند،میگن که بین منافع واقعی آمریکا و منافع کشور ایران تضادی وجود نداره ومشکل از حکومت ایرانه و نتیجه میگیرن که اگه حکومت ایران عوض بشه و ماهیت دمکراتی پیدا کنه لزومن این به یک صلح پایدار بین ایران و آمریکا ختم میشه و برای توجیه ایده شون هم دلایل زیادی میارن که چرا منافع ایران و امریکا اشتراکهای زیادی داره، یعنی در واقع آمریکا فقط به صرف ماهیت ایدئولوژیک یا غیر دمکرات حکومت ایران منافع خودشو به خطر میندازه وممکنه دست به حمله هم بزنه!!! وتوضیح نمیدن که چرا این نگرش و عمل دولت آمریکا در مورد کشورهای دیگه قابل تعمیم نیست؟چرا آمریکا با دولت عربستان با وجود ماهیت غیر دمکرات واحتلاف منافع-با معیارهایی که حضرات میگن- و ماهیت تروریست پرورش مشکلی ندارد و آنرا دشمن خود نمی داند؟این گروه تصور رمانتیکی از تخاصم ایران و آمریکا دارند در طرف دیگه عده ایعده ی دیگه ای مشکل اساسی با آمریکا و اصولن هر حکومت متکی بر اقتصاد آزاد دارن اونا به شدت با هر جنگی بخصوص جنگهای موسوم به مداخله بشردوستانه مخالفن در واقع از مخالفت با جنگ فضیلتی میسازند تا گروه مقابل را که به مداخله بشر دوستانه متمایل شده بی حیثیت کنن البته انها آلترناتیو مشخصی هم ارائه نمیدهند. چیزی که بیشتر اینجا جریان دارد موضوع منافع است یک گروه-که البته یک دس نیست و نمیتوان نام وتشکیلات با هویت مشخصی هم برایش شناسایی کرد-بوی داغ کردن خر به دماغش خورده و متمایل است در صورت درگرفتن چنین جنگی مثل عراق یا افغانستان درجایگاه اپوزیسیون ارثی نصیبش شودوگروه دوم هم این را فهمیده و میخواهد گروه نخست رو مفتضح کند.هیچ کدام نخواهند گفت که اساسادر وقوع یک چنین جنگی آنها تاثیری ندارند. بلکه آنها اخلاقن یا بر اساس وظیفه‌ی ملی خود را موظف میدانند که در این مسئله موضع گیری کنند.
‎8- بحث سود و زیان و تهدید و فرصت دراین مقوله خیلی پیچیده س، هر چند سرجمع قراره سه تا اتفاق رو ارزیابی کنن:
الف- جنگ ایران و آمریکا
ب - تغییر یا سقوط حکومت ایران در پی حمله
ج - امکان تجزیه ایران در پی جنگ داخلی.
در هر سه اتفاق ممکنه که ما در اول ماجرا با مفهومی به نام ایران شروع کنیم در آخر این مفهوم از جهت اقتصادی،سیاسی و فرهنگی بلاموضوع و نامفهوم شده باشد.خسارت مالی و فجایع انسانی بی حساب خواهد بود ولی دوایر بسته در همینجاها خودشون رو نشون میدن: مخالفان ،ملی گرایان ، فمنیستها، همجنس گرایان،اقلیتهای قومی و مذهبی،سلطنت طلبها،لیبرال هاو...و گستره ی نامحدودی از مسایل و مباحث و سوالات مطرح میگردند:اصلن هویت ملی چه فضیلتی دارد؟مگر کشوری به نام ایران از اول هم تهی از معنا نبوده؟سرنوشتمان مثل عراق است،مردم عراق  بهر حال الان راضیتر از زمان صدام هستند. سرنوشت ما مثل افغانستان خواهد شد،افغانستان رو ببین از زمان نجیب الله تا الان چه پیشرفتی داشته؟حقوق بشر چه سرنوشتی پیدا میکند؟...در بهترین حالت دایره بسته ای از منافع و زیانها تدوین میشه  که تنها وجه اشتراکشان شهوت قبضه کردن قدرت خواهد بود،میزی که بر سر آن بنشینند و ایران پس از جنگ رو قسمت کنن،حتی در گروههای دست چپی و آنارشیستها هم تمایل به محاسبه ی سود و زیان دیده میشه ولی این محاسبه دیگه در دایره مشخصی هم نیست در ارتباط با دوایری است که بعدها محقق میشوند فعلن باید به کلمه و لفظش قناعت کنی در بهترین حالت به روزها و ساعاتی از بهار عربی حواله داده خواهد شد.

‎9- تناقض ها ازخلط مباحث شروع میشوند از یک سو بحث از ارزشهای جهان شمول است(بحث در مورد درستی جهانشمولی این مفاهیم خود موضوع دیگری است): دمکراسی و آزادی وحقوق بشر و مردم شدن ونفی بردگی واستثمار و...و در دیگر سوء با مفهوم دولتهای مدرن و منافع ملی مواجهیم که هیچ نسبت و قرابتی با ارزشهای جهان شمول ندارد.منافع ملی تنها از لابلای جنگها و کشاکش های غیر اخلاقی سیاسیون و مراکز ثروت معنا پیدا میکندو تعریف آن برای هر گروهی متفاوت است هیچ منافع جهانشمولی وجود ندارد و از همه جالبتر واژه یا مفهوم" صلح "است که در میان ارزشهای جهان شمول زورچپان شده است درصورتی که معنای خود را از جنگ میگیرد.مثل تاریکی که معنای خود را ازنور میگیرد.نوع نگاه غایت گرایانه صلح را هم جهانشمول میداند و وابستگیش را به گروهها و کشورها و مرزها نادیده میگیرد. صلح تنها از تاخیر در جنگها حاصل میشود.جنگ وتهاجم از فطرت انسانها میجوشد اگر اتفاقن سری به مهد کودکها زده باشید جنگ و تخاصم را میتونید در میان کودکان معصوم مشاهده کنین.
‎10- حرکتهای کوچک و گاهی سازماندهی نشده و حتی فاقد پیشینه ی تئوری گاهی در کاهش آلام این جنگها و تحمل مصیبتها موثرتر و مهمند. یعنی ما کاملن دست بسته نیستیم، اگه برخورد ایران و آمریکا اجتناب ناپذیر هم باشد سیاسیون میتونن این برخورد رو نرمتر کنن یا ما میتونیم تلاش کنیم این برخورد ایران رو متلاشی نکنه ویا به جنگهای داخلی و انتقام جویی های قومی و سیاسی کشیده نشه یا لااقل امکان کنترلش در سطح محدود وجود داشته باشه. اقدامات ما مردمان پایین دست در دو سطح ممکنه یکی فعالیتهای پیشگیرانه-مثل مثال زلزله و مقاوم سازی شهر ها در برابر زلزله- و دوم سازماندهی در حین فاجعه و البته نگه داشتن امید برای بعد از اون.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱
تگ ها :

تا اطلاع ثانوی لطفن از کلمه ی "دوستی"استفاده نکنین

کلمه ی"دوستی"احتمالن از آن دست کلماتی ه که به کلی از معنا تهی شده یا از همان اول از معنا تهی بوده مانند "عشق"،"سعادت"شرافت"...
آلبر کامو در رمان "سقوط"از ارتباط دوستی میان مردان در یونان میگه و مثال میزنه که چنین رابطه ای در پاریس باعث استهزاء و تعجب میشه چون هر مردی اوقاتش را با زنی میگذرونه  مگر اینکه همجنس خواه باشه یعنی تصور ارتباط بین انسانها جدای از رابطه ی خویشاوندی(گروهی و قبیله ای)،شغلی(سیاسی ) و جنسی، تعریف نمی شه در هر کدوم از این روابط چیزی برای بده بستان محور ارتباط ه.
البته ارتباط میان مردان درایران هم به دلایل فرهنگی مشابه با یونان چیز عجیبی نیس.اما این ارتباط نسبت معکوسی داره با شهر نشینی و مرکز نشینی و در نهایت فاصله فرد با طبقه ی متوسط  یا بالای متوسط تهران(با آگاهی از اما و اگر های این دسته بندی)
در حال حاضر در مناسبات این قشرِ مرکز نشین، میان مردان با مردان و احتمالن زنان با زنان حتمن جنس مخالفی وجود دارد یعنی مردان از طریق زن و یا زنان با هم ارتباط می گیرند والبته بسیار هم در عمیق بودن دوستی هایشان لاف میزنن و طرفه اینکه وقتی میخوان به یه نفر فحش بدن اول صحبتشون اینجوری شروع میکنن:دوستی... یا دوستان....

در این باره زیاد میشه بحث کرد که در هر دوستی یه نفع دوطرفه وجود داره.و این طبیعی ه. پشت سرش هم از لویناس و  دریدا و ارسطو  و این و آن نقل قول وتاییدیه میارن و میکوشن تا این مفهوم تهی را فربه تر کنن،هر چه از دوستی بیشتر دم میزنند و تقدیس میکنند گندِ تزویر و دروغشان بیشتر در میاید.
اصلن دوستی یعنی چی؟
ارتباطی افلاطونی ه؟ (یا به قسمت افلاطونی (1 )یک رابطه اشاره داره؟)
انگیزه اش چیه؟
اگه دوستی رو بی معنا بدونیم چگونه ارتباط هامون رو با دوستان قدیمی توجیه کنیم؟ چرا از دیدنشون خوشحال میشیم؟
دریدای  رو راحت بذارین، این واژه ی نحیف رو دست مالی نکنین.ارتباط ساده ی انسانی و سلام واحوال پرسیِ که صبح با شهروندِ منتظر ،کنار عابر بانک  دارین نیاز به توضیح و توجیه هم داره؟

«آی، دوستان من، دوست وجود ندارد» ارسطو

 پانوشت: بد نیس به این صفحه ها  هم در ویکی پدیا سر بزنین:

1-http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B4%D9%82_%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86%DB%8C

2-http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C

3- http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Friendship&oldid=193078738

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها :

طنز 4 نکته ای!!

امروز که برای سومین بار بابت بیمه خسارت ماشین رفته بودم نازی آباد،برگشتنی،راننده تاکسی که پیرمردی شوخ و شنگی با کلاه کش باف سورمه ای و پولیور سورمه ای و یه خال سیاه رو دندون بالاییش بود یهو سر صحبت رو باز کرد:
" قبض گاز اومده بود 60 هزار تومن رفتم اداره گاز که مگه شما نبودین میگفتین آب و برق رو مجانی میکنین پس چرا چن برابرش کردین؟یه سر و صدایی راه انداختم!!!بعدشم تو حراست بهشون گفتم شما جوونا مارو... نفرین نکنین که مست شدیم و انقلاب کردیم.و اونا هم خندیدن بعدشم براشون از شعرای آهنگران خوندم"
پرسیدم :حالا چقد کم کردن؟
- 10 هزار تمون!!
بعدشم تا بازار دوم نازی آباد برام آهنگران خوندو جابجا تکرار کرد:"ما مست شدیم و انقلاب کردیم!!"
4 تا نکته از این مصاحبت فوق العاده مفرح قابل ذکره:
اول اینکه : یکی تو اون اداره گاز(گوز) نبود به این پیرمرد به شوخی بگه قرار بود آب و برق مجانی بشه نه گاز!!
دوم اینکه: این کلمه ی : "مست شدن" که تکرار میکرد بار اروتیک زیادی داشت وبه مورخین و تحلیل گران تاریخ و وقایع انقلاب و ایضا معتقدین به ترم های" سوبژکتیویته ی جمعی" و "شورشهای آزادی بخش " و "آنارشی"توصیه می کنم که به آن بپردازند!!
سوم اینکه: اون صحنه داخل حراست اداره گاز با تصور قیافه های حراستی ها درحال تماشای پشتک واروی این پیرمرد رو مثل قرص ضد افسردگی هر وقت لازم شد مصرف نمایید.
نکته ی چهارمی هم اصلن به این متن و ماجرا ربطی نداره ولی به وسطه ی بار نوستالوزیکش در طنز های معاصر در متن زور چپان می شود،مهمترین خبر روزنامه ی شرقِ ه:
رییس جمهور گینه ی بیسائو در گذشت

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :

بین سطر های دو شعر عامیانه

با وجود اینکه امروز داره برف میاد نگاه کنین،در این دو تا شعر فولکلور راجع به بارون چه خلاقیت دراماتیکی موج میزنه:
بارون میا جَر جَر
پشتِ خونه ی هاجر
هاجر عروسی داره
دم خروسی داره
مامانش میگه اوفینا
باباش میگه باکیش نیس

صحنه آغازین تو یه یارون شدید و پشت خونه ی هاجره(احتمالن یه روز دلتنگ پاییزی) روایت همینگویی و دیالوگ رد بدل شده همینگوی-کاروریه!! عروسی هاجره و دیالوگ بین پدر و مادر خیلی مختصر و گویای تنشی شدیده،ماجرا ماهها(یا چن سال پیش) قبل اتفاق افتاده و هاجر دم خروسی داره(نداشتن بکارت یا احتمالن حاملگی ناخواسته) مادرش نگرانه ولی پدرش ناچاره بگه خیالی نیس!!!!اوج داستان مربوط به قبل از این صحنه هس و قهرمان اصلی، اصلن در صحنه حضور نداره مثل همون کوه یخی که در مورد داستانهای همینگوی میگن
:-)
شعر دوم:

خدایا کاری بکن بارون بباره
علفا سبز بشن میشمُ بزایه دو قولو
یکیشه نذرت کُنُم
یارم بیایه

تو این شعر شخصیت پردازی و دادن اطلاعات در دیالوگ بین دختر وخدا به نحو فشرده ای دیده میشه، داستان دختر عشایری هس ساده دل و رو راست با خودش که دچار خشکسالی و فراغ یاره ،دختر عاشقه ولی نه به اندازه ای که میش و قوچشو نذر کنه ونه حتی به اندازه ای که اگه میشش یه قولو بزاد بَره شو نذر کنه بلکه وقتی بارون بیاد و اونقدر تَر سال بشه که میشش دو قولو بزاد اونم (جهنم ضرر)یه بَره شو نذرِ یارش میکنه تا برگرده واین دو قولو زاییدن اونقدر براش اهمیت داره که حاضر شده قافیه رو در بیت دوم فدا کنه تا روش تاکید بشه، یه رویکرد مدرن، فراتر از نیما!! یعنی کاری که مولانا در اون دوران جرات نکرد انجام بده!! و این نشون میده که دوره ی تاریخی شکل گیری این شعر در زمان معاصره ، یعنی یا شعر در زمان معاصر سروده شده یا یک انسان معاصری در این شعر به ظرافت دست برده(اضافه کردن واژه" دوقولو" در مصرع دوم و جایگزین کردن واژه ی "بره شه"با "یکیشه" در مصرع سوم)!!!

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها :

دلِ خوش

امروز که از ایستگاه مترو عباس آباد اومدم بالا، رفتم سمت گاری دستی که توش انار بود.پرسیدم کیلویی چنده؟
- دو تومن.
یه پلاستیک خواستم که انار سوا کنم. گفت:بخوای جم کنی میشه دو و پونصد. همینطور که سوا میکردم ،گفتم ببین من کوچیکاشو سوا میکنم مجلسیاش میمونه واسه خودت.جواب داد این کوچیکایی که تو جم میکنی سه تومنه ،انار رو میشناسی. بعد که پولو شمردم و دادم دستش گفت:"ببر با دل خوش بخور"
این حرفش به دلم نشست . چه بدرودِ دوست داشتنی!!

دلِ خوش...چه آهنگ خوبی داره، اصلن کلمه ی "خوش" به نظرم یه زمانی تو فرهنگ ما خیلی مهم بوده ( خیلی بیشتر از زمان حال).ترکیبهای زیادی هم ازش داریم:

خوشکل(خوش+گِل ) .خوش حال.خوش نام ،خوش بخت و ...

ولی من فکر میکنم خوش گل معناش قراتر از قشنگ و زیبابوده همینطور خوشحال هم معناش وسیعتر از شاد بودنه کلمه ی خوش بخت و خوش بختی هم خیلی معنا دار تر از سعادته.

تو بعضی لهجه هایی که دست نخورده تر موندن هنوز میشه رد پای کلمه "خوش" و دایره وسیع معنایی اونرو دید ،مثلن،یزدیا به خوش میگن:خَش و ابرکوهیا میگن :خاش، که به معنی زیبایی ،کیفیت،لطافت و تعادل و ...است و در توصیف مزه ی غذا تا هوا و زمین و حال و هر چیزی بکار میره ،ما سیرجونیا به درخت نارون ایرانی میگیم "سایه خوش" و این سایه ی خوش البته تابستونها یه چیری لطیف تر از سایه ی خنکه .
کریستف الکساندر نظریه پرداز معماری نظریه شو با  مفهومی به نام"کیقیت بی نام!!" شروع کرده و معتقده این کیفیت رو همه به خوبی میشناسن و میتونن به محض مواجه شدن حسش کنن ، در جدید ترین کتابش هم از مفهوم "زنده بودن" برای توصیف کیفیت مورد نظرش استفاده کرده ولی من فکر میکنم بهترین معادل اون کیفیت ویژه ای که مورد نظرش بوده همین کلمه ی "خوش" است کیفیتی زمینی و آسمونی و در ارتباط با کل هستی
و شاید نباید تعجب کنیم با بحران معنایی که با آن دست به گریبانیم این کلمه دیگه معنای قدیمش رو نداره

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها :

هدیه ی چند هزار ساله ی ایران به اُپِک، بازار خبر های کذب و شایعات

بیایید فضای نت را پالایش کنیم.این متن دعوتی برای یک حرکت گروهی نیست. دعوتی برای تشکیل گروه،حزب،جرگه رفقای صمیمی و قدیمی یا گنگ دوستان جدید مجازی نیست. امیدواری و کوششی برای استفاده از پتانسیل خودسازمانی و خود انگیختگی  تنهایانِ منفردِ فارسی زبان است برای تغییری دراین فضای نت و مقاومت .ء

دیگر بازار شایعه و دروغ به مرزها و سرحدات غیر قابل تحملی رسیده است ولی تلاش من برای رسیدن بیک وضعیت آرمانی نیست من میدانم که چه نمیخواهم وامیدوارم شمایان بمن کمک کنید که بدانیم چه باید بکینم

چند روزی بیشتر نگذشته از خبری در مورد هدیه شیئ چند هزار ساله از طرف ایران به اُپک و همگی کما بیش میدانیم که چه سر و صدایی حول واین موضوع راه افتاد ودر نهایت مشخص شد که خبر درست تنظیم نشده بوده است.ء

این بار اول نیست که چنین خبرهایی فضای مطبوعات را آلوده می کنند .استانداردهای تنظیم خبر در رسانه های فارسی زبان  داخل و خارج از ایران (بجز چند استثناء)چیزی در حد روزنامه های زرد است.ء

موضوع خبرنادرست که به سرعت به خبر تاپ بالاترین هم تبدیل شد در  ادامه زنجیره خبرهای کذب و مبهمی است که د رمطبوعات و فضای نت می چرخند، فقط موضوع میراث فرهنگی هم نیست: مسایل سیاسی،اخبار فرهنگی،زیست محیطی،انتحار یک شهروند و ...ء

مسئله ای که پشت همه ی اینها نهفته است تمایل ابرانیان در حال حاضر به اخبار کذب و افسانه و سناریوهای رمانتیک و سانتی مانتال .ء

خصوصیت اینگونه اخبار فروکاستن موضوع به تقابل های دو تایی ساده فهم است،موضوع تخریب خانه پروین اعتصامی را به راحتی یه بی کفایتی میراث فرهنگی و فساد قوه قضائیه نسبت می دهند و وجدان خود را التیام می دهندو وقت و حوصله ندارند تا  پبچیدگی های فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و حقوقی را ببینند و برایش یجنگند،دشمن راحتتری را انتخاب می کنند:تا حکومت همبن است وضع تغییری نمیکند

     دنیای واقعی ولی خشن تر از اینهاست،آیا این فرار از واقعیت پیچیده و فرو رفتن در خلسه ی دنیای مجازی است؟

چند روز پیش زمانی که هنوز اخبار این هدیه چند هزار ساله نپیچیده بود،با یکی از دوستان در مورد این موج اخبار کذب حرف می زدیم دوستم که گرایشی به جنبش سبز داشت آنرا تاکتیکی درست می دید و می گفت که در اکثر انقلابها و جنبشها و حرکتها، چنین شایعات و دروغها پردازی ها و افسانه ها و قهرمانهای پوشالی محرک مهمی برای تهییج مردم وپیشبرد جنبش بوده اند.ء

این استدلال برای من معنیش تجویز بلاهت و اپوخه کردن آگاهی برای رهایی است.ء

  یعنی واقعیتی وجود ندارد بلکه باید آنرا بسازیم و چنان باید نشئه خبالات بشویم که علبه وضع کنونی بشوریم،مسخ شده و تسلیم چون جربانی خروشان از گدازه.ء

این موضوع  حاکی از چیزی مخوف تر از انسداد سیاسی است. زیر بمباران اطلاعات دروغ و شایعه داریم قدرت تشخیصمان را از دست می دهیم.ء

داستان چوپان دروغ گو را بیاد بیاوریم پشت من می لرزد اگر آن گوسفند دریده شده خانه سنایی اردکان یا کاخ شمس العماره تهران باشد که برای حفاظتش آن همه زحمت کشیدم.ء

 

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :

طرح واره ی "یادداشت ها"

 

1- یکشنبه

 

اضطراب من از دیوانگی است، جنون است که مرا به انتظار بوی باران نشانده است و مجالم نمی دهد که به غیر از نم بار سحر گاه بیاندیشم،خاطره ای می خواهد متولد شود. که مرا خواهد کشت ،دندانهایم بهم می خورند. دستم را بسوی پنجره دراز میکنم ماه را لمس کنم که ناگهان به خود می پیچم.

خسته ام . یک چشمم را که می سوزد می بندم صدای حرکت پشه ای  را دور و برم احساس میکنم دوباره دستم را دراز می کنم و سیگاری زیر چراغ خورشیدی میگیرم پنجره اجازه عبور نمی دهد. سیگار روشن را رها میکنم و چشم دیگر را هم می بندم

***************

به پشه التماس میکنم و به چراغ خورشیدی . گذشته های دور بهم گره خورده اندو سیگار پشت پنجره هنوز روشن است . صبح از دور دست شروع شده است و بخششی در کار نیست، درد هائی از اعماق وجودم می جوشند . گوشهایم داغ شده به خود می پیچم دوباره.بوی نم بار از پنجره می گذرد و درد دیگری از من می جوشد.دهانم طعم تلخی دارد و نفس نفس می زنم .

 

***************

سپیده می زند و صداها آرام میگیرند ولی تن من هنوز دردناک است، کمی به جلو می خزم و دستم را دراز می کنم تا سیگار مرطوب را بردارم . پنجره مخالفتی ندارد.آنرا وارونه در دهانم می گذارم و توتون را می مکم دردی دیگر وادارم میکند تا سیگار را بجوم و دوباره نقش زمین شوم . کمی از دردم کم میشود وتنم را گرمائی خوش آیند فرا می گیرد.بوی نسترن مشامم را پر میکند. چشم باز میکنم گلی در کار نیست . دوباره چشمانم را می بندم تا بخوابم.اما از درد دیگری بی طاقت می شوم. صدای  گنجشکان از پنجره  عبور می کند وبا ناله من می آمیزد به گریه افتاده ام ،التماس میکنم : " به خدا که مرا میکشی از من در گذر! "

***************

افتاب از پنجره عبور میکند و من لیوان چای داغ را مزه مزه میکنم. سیم تلفن را می را کشم تا نزدیکتر بیاید شماره را می گیرم  باید به او بگویم که بخشیده شدم و خاطره متولد نشد. باید بگویم که فرصت دیگری داده شد.

 

2- شب عید پارسال

 

تق،تق،تق. انگار که می خواهند شیشه را بشکنند.نه ضبط صوت ،نه تلوزیون،نه چای،سیگار یا حتی پنجره ای که خنکی و بوی باران داخل شود.پری کاغذی که به دیوار سنجاق شده است نگاهش به در است : " می شنوی؟ آمده اند که مرا ببرند. باور نمی کنی؟ "

کسی باورنمی کند . باورنمی کنند که خانه ام را گم کرده ام . آدمهای پیاده رو بی اعتنا می گذرند مدام صدای پچ پچی می شنوم از فاصله های دور که رهایم نمی کند ومن آنرا با بخاری که از دهانم بیرون می زند و دستانم که در جیبهایم فشرده می شوند تکرار می کنم :

"آینه رختکن  مغازه را بشکن و پای به پای به باغ بگذار "

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →