دلتنگی ودلبازی

 دوران دانشجویی تو اصفهان و لب رود ته همه خوشیهاش دلم میگرفت بجز اون روز بارونی که پوستیها و کاغذهام زیر بغلم بود داشتم تو فردوسی راه میرفتم که لب چهارراه تاکسی بگیرم که یه دفعه بارون گرفت و من برای خیس نشدن کارهام یه باره رفتم تو یه مغازه که لوازم برقی بزرگی هم بود ،معذرت خواهی کردم و دلیل اومدنم رو گفتم صاب مغازه دعوتم کرد بشینم و به شاگردش گفت چایی تو فنجون کمر باریک برام بیاره،شعر خوند وزمان با صدای نم نم بارون گذشت و گذشت تا من رفتم. تو اون بیست دقیقه هیچ دلتنگی نبود

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۸
تگ ها :