روزمرگی

 برای هزارمین بار از پله های مترو اومدم بالا و پیاده بطرف خیابون مهناز راه افتادم یه کم جلوتر انگار پیاده رو کم کم پهن میشد وبطرف خیابون عباس آباد شکم می داد ،ماشینها هی ترمز میزدند و تعجب میکردن چی شده و مسیرشون رو تغییر میدادن،ترافیکی شده بود که آدم خنده اش میگرفت.اینقد دیرم شده بود که نمیتونستم یه دل سیر تماشا کنم،قیافه راننده ها دیدنی بود.یه موتوری سیا-سوله وشنگول، ازموتورش پیاده شده بود و یه سیگار آتیش زده بود.ء

 

پی نوشت- احتمالا راننده ها فکر میکردن همه چیز زیر سر قالیبافه ولی اون بیچاره تو دفتر کارش داشت زیر ناخوناشو تمیز میکرد

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :