داستانی از من - 1

سایه ها

 

صدای باران شنیده میشد .ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بودکه دفتر حضور و غیاب را

برداشت و کامپیوتر و چراغ اتاق را خاموش کردوتوش علامت زدو  گذاشتش پشت

در.تلفن تک زنگی خورد و قطع شد کاپشنش را پوشید وکیفش را دو باره وارسی کرد .

در را باز کرد و اولین چیزی که دید نور چراغ برق بود که کف پیاده رو خیس پهن شده بود.

زیپ کاپشنش را انداخت و براه افتادبه اولین کوچه که رسید راهش را کج کرد بطرف مردی

که با اورکت به دیوار تکیه داده بود و روشنائی  سیگارش را تکان میداد. نزدیکتر که شد

سلام کرد . نگاهش هنوز نافذ بود و از دفعه قبل ریشش بلند تر .

بدون جهت پرسید:"خیس نشدی؟"

کلاه اورش را روی سرش کشیده بود و نمیشد تشخیص داد که هنوز موهای بلندی دارد

یا که نه ،با تردیدگفت:"اینجا سرده بریم

محکم به سیگار پک می زد و چین و چروک زیر چشمش را بیشتر میکرد.در مشتش

کاغذی مچاله بود که آنرا آرام صاف  و با دقت تا نمود. کفشهایش هیچ کدام بند نداشتندو

بنظر نمی آمد پوسته اش بتوانداز نفوذ آب جلوگیری کند.

 دلش میخواست حرفی بزند. لبش را جلو آورد تابخاری که با نفسش بیرون میداد

شیشه عینکش را تار کند، خنکی هوا یادش آورد که نرفته توالت.سر جا این پا و اون پا

کرد و پرسید :"خوب؟"

مرد سیگارش را زیر پا خاموش کرد و کاغذ را به او داد تا ببیند . کاغذ را که باز کرد تصویر 

همان لحظه خیابانی بود که در آن قدم گذاشته بود .چرخید و به خیابان نگاهی انداخت 

به طرف مرد که برگشت از او فقط سایه ای مانده بود و سیگار له شده .

 خم شد و سایه را تا کرد و زیر کاپشنش جا داد که روی بند بیاندازد تا کنار بقیه خشک

شود . چند روز بود که باران ادامه داشت

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٩
تگ ها :