داستانی از من - 2

 

دماغ

صبح زود بلند شده بود معمولا پیش نمی آمد خواب صبح جمعه رابخاطر چیزی خراب کند ولی شب قبل وقتی همسرش صحبت ماجرای هلیم خوردن خواهرش را با نامزدش پیش کشید تصمیم گرفت که فردا هلیم بخورد.صف افرادی که منتظر هلیم بودند بیش از حد ساکن بود یک سکه 25 تومانی رو هی تو دستش میچرخاند و بانگاهش روی خطوط و نقش هایش راه میرفت. ماجرای خواهر زنش وقتی جالب شده بود که نامزد او بعد از تمام کردن هلیم خودش برای شوخی از هلیم او هم میخورد ولی کار به دعوا میکشد و خواهرش یکباره قابلمه هلیم را میکوبد تو سرنامزدِخوشحال که یکبارهسر او شکاف بر میدارد و نوری از آن میتابد روی سقف و بدن نامزد نصف میشود و پروانه زرد رنگی از آن بیرون می آید بالهایش را خشک میکند و به آسمان پر میکشد بعد خواهر زنش همانطور  با ترس و لرزاو را در اسمان نگاه میکند  و بعد هم  دل پیچه میشود ویک ساعت را توی توالت میگذراند.

وقتی  صبح از خواب بیدار شد زنش  طاق باز خوابیده بود ودماغ بزرگش بطرف سقف نشونه رفته بود و با دهان نیمه باز خرخر میکرد وقتی که به خانه بگشت هم هنوز خوابیده بود.

خواب دیده بود که وقتی ظرف هلیم را به خانه میبرد زنش خنده اش میگیرد و هر چه او توضیح میدهد میداند خواب خواهر زنش در واقعیت تکرار نمیشود خنده زنش بیشتر میشود و تلفن را برمیدارد به بقیه هم زنگ بزندو گاف شوهرش  را با خنده تعریف کند وقتی  میبیند فایده ای ندارد ظرف هلیم را روی بخاری میگذارد و بعد میرود پنجره را باز میکند و میبیند آپارتمان سه طبقه آنها شده یه برج که خانه انها طبقه آخرآن قرار دارد و با دستان باز به پایین میپرد.

به آشپزخانه که رفت از صدا هایی که از اتاق خواب می آمد فهمید که همسرش در حال بیدار شدن است.

دیشب از اولش هم یک جوری بود.برای همین کاپشنش را پوشید و بعد از مدتها رفت تو تراس یک نخ سیگار کشید.زنش آنقدرخسته بود که نفهمید او مثل شبهای دیگر نیست وقت شام هم نگاهش به ظرف غذا بود و بدون احساس خاصی خواب خواهرش را تعریف کرده بود و گه گاهی لبخند بیرنگی هم زده بود وآخرسر فقط سرش را تکان داده بود که یه جور انتقاد توش بود اون همیشه به کارای خواهرش ایراد می گرفت ومعلوم بود باورش نشده:"مگه میشه آدم یه همچین خوابی ببینه؟"هلیم که گرم شد چای هم آماده شده بود با تعجب فکر کرد نکند هنوز زنش خوابیده است.اما به اتاق خواب که برگشت زنش آنجا نبود به آشپزخانه که برگشت زنش که تازه از حمام بیرون امده بود،با تعجب بساط صبحانه را نگاه کرد و لبخند تو دل بروئی زد. او هم نیشش باز شد:"هلیم رو فقط برای خانم خانوما گرفتم" بعد زنش رو بغل کرد و بوسید.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠
تگ ها :