طرح واره ی "یادداشت ها"

 

1- یکشنبه

 

اضطراب من از دیوانگی است، جنون است که مرا به انتظار بوی باران نشانده است و مجالم نمی دهد که به غیر از نم بار سحر گاه بیاندیشم،خاطره ای می خواهد متولد شود. که مرا خواهد کشت ،دندانهایم بهم می خورند. دستم را بسوی پنجره دراز میکنم ماه را لمس کنم که ناگهان به خود می پیچم.

خسته ام . یک چشمم را که می سوزد می بندم صدای حرکت پشه ای  را دور و برم احساس میکنم دوباره دستم را دراز می کنم و سیگاری زیر چراغ خورشیدی میگیرم پنجره اجازه عبور نمی دهد. سیگار روشن را رها میکنم و چشم دیگر را هم می بندم

***************

به پشه التماس میکنم و به چراغ خورشیدی . گذشته های دور بهم گره خورده اندو سیگار پشت پنجره هنوز روشن است . صبح از دور دست شروع شده است و بخششی در کار نیست، درد هائی از اعماق وجودم می جوشند . گوشهایم داغ شده به خود می پیچم دوباره.بوی نم بار از پنجره می گذرد و درد دیگری از من می جوشد.دهانم طعم تلخی دارد و نفس نفس می زنم .

 

***************

سپیده می زند و صداها آرام میگیرند ولی تن من هنوز دردناک است، کمی به جلو می خزم و دستم را دراز می کنم تا سیگار مرطوب را بردارم . پنجره مخالفتی ندارد.آنرا وارونه در دهانم می گذارم و توتون را می مکم دردی دیگر وادارم میکند تا سیگار را بجوم و دوباره نقش زمین شوم . کمی از دردم کم میشود وتنم را گرمائی خوش آیند فرا می گیرد.بوی نسترن مشامم را پر میکند. چشم باز میکنم گلی در کار نیست . دوباره چشمانم را می بندم تا بخوابم.اما از درد دیگری بی طاقت می شوم. صدای  گنجشکان از پنجره  عبور می کند وبا ناله من می آمیزد به گریه افتاده ام ،التماس میکنم : " به خدا که مرا میکشی از من در گذر! "

***************

افتاب از پنجره عبور میکند و من لیوان چای داغ را مزه مزه میکنم. سیم تلفن را می را کشم تا نزدیکتر بیاید شماره را می گیرم  باید به او بگویم که بخشیده شدم و خاطره متولد نشد. باید بگویم که فرصت دیگری داده شد.

 

2- شب عید پارسال

 

تق،تق،تق. انگار که می خواهند شیشه را بشکنند.نه ضبط صوت ،نه تلوزیون،نه چای،سیگار یا حتی پنجره ای که خنکی و بوی باران داخل شود.پری کاغذی که به دیوار سنجاق شده است نگاهش به در است : " می شنوی؟ آمده اند که مرا ببرند. باور نمی کنی؟ "

کسی باورنمی کند . باورنمی کنند که خانه ام را گم کرده ام . آدمهای پیاده رو بی اعتنا می گذرند مدام صدای پچ پچی می شنوم از فاصله های دور که رهایم نمی کند ومن آنرا با بخاری که از دهانم بیرون می زند و دستانم که در جیبهایم فشرده می شوند تکرار می کنم :

"آینه رختکن  مغازه را بشکن و پای به پای به باغ بگذار "

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها :