آهو


این ورودی زیبایِ متروک و فراموش شده، سرِ چار راهی ،نزدیکِ خونمون تو سیرجون‌ِه. سرِ نبش‌های دیگرش دو تا سوپرمارکت داشت،صاحب یکیش "ماشاالله" بود و اون یکی هم "قلی". از ماشالله کیک کشمشی می‌خریدم و یه جور ویفر که بهش می‌گفتیم: "میکادا" و از قلی بستنیِ چوبی "کیم" و گاهی وقتا هم بستنی قیفی" پاک" که مزه‌ش با بستنیِ دست سازِ بستنی فروشی "بابا ابر" خیلی توفیر داشت.

فاصله‌ی خونمون تا این چارراه رومیگفتن خیابون"سنجدو" ،کف پیاده رو هاش خاکی بود و جا به جا بوته‌های خار -که ما بهش می‌گیم"آدور"- در اومده بود. بایس از زیر درختای پیرِ سنجد رد می‌شدیم تا برسیم به دُکون(دکان) ماشاالله و قلی.
یادمه،یه روز که رفته بودم دم دُکون قلی یه آقایی از این ورودی اومد بیرون ، پشتِ سرش یه بچه آهو قدم ور میداشت. این صحنه برای من که عاشق نگهداری از حیونا بودم، با سوالایی که هنوز هم جوابی براشون ندارم، تو رویاهای بچگیم حک شد.
حالا نه از درختای سنجد اثری مونده، نه از ماشالله و نه  قلی،این ورودی پر نقش و نگار تنها شاهد اون روزگاره .

 

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩۱
تگ ها :