پایان عصر روزنامه

امروز بعدِ یکسال رفتم روزنامه خریدم، هر چند هنوز هم مطمئن نیستم که بخونمش.
آلبر کامو تو کتابِ "سقوط"ِش چیزی به این مضمون رو مطرح میکنه که آیندگان اگر بخوان انسان قرن بیستمی رو توصیف کنن؛ احتمالن میگن: انسانهایی که زنا می‌کردند و روزنامه میخوندن!!
من از سالهای 75 و 76  روزنامه خون شدم یعنی از یه کمی قبل از انتخاب شدن سید محمد خاتمی با خوندن روزنامه‌ی "سلام "و بعد "جامعه" .
یسنا راه رفتن رو که یادگرفت یا شایدم یه کم قبل‌تَرِش که دست می‌گرفت به پایه‌ی مبل یا پای من و بلند می‌شد عادت داشت که با دست بکوبه وسط روزنامه‌ای که داشتم میخوندم. اوایل فکر می‌کردم این براش یه بازیه یا مثلا از صدای پنجه انداختن توی روزنامه لذت می‌بره ولی بعدا فهمیدم با این کار می‌خواد بگه حوصله‌مو سر بردی بسه دیگه!!
همیشه چیزهایی هستن که منو باز یاد اون عادت قدیمی می‌ندازه، مثلا چند روز پیش یسنا یه فال درست کرده بود که یه سوالهایی ازت می‌کرد که برای جوابشون باید از بین چند تا لغت چیزی رو انتخاب می‌کردی. وقتی اسم"امین" انتخاب می‌شد جواب فالت این بود:"نشسته در فیس‌بوک!!!"یسنا هنوز هم از بعضی عادت‌های مسخره‌ و بیهوده‌ی بزرگترا سر در نمیاره و شاکی‌ه.
:-)
سرانجام این عادت قرن بیستمی رو گذاشتم کنار و ترجیح دادم که به جاش چیزهای دیگه‌ای رو بخونم.البته منظورم کتاب‌ و مطالعات هدفمنده نه الزاما استتس‌های فیسبوکی!!! هر چه که فکر می‌کنم می‌بینم از 16-17 سال روزنامه خونی یک خط مطلب نمیتونم بیاد بیارم که بتونم بگم چیزی ازش دستمو گرفته یا من رو از نقطه‌ی "آ" به نقطه‌ی "ّب" رسونده. بنظرم فقط هزاران ساعت رو تلف کردم. هر چند وقت‌ها هنوز هم به شکل‌های دیگه‌ای(از جمله فیس‌بوک) باز داره به بطالت می‌گذره و روزنامه هم رسالتی در اون حد که من میخوام نداره.
به‌هرحال مدت‌هاست که دیگه روزنامه‌ها کنجکاوی و شوقی در من ایجاد نمیکنن.مجله‌ها هم همینطور. هنوز بهش فکر نکردم که چرا این شوق با دوره‌ی اصلاحات شروع شد و با شکست قطعی اون تموم شد. هیچ ربط ذاتی بین این دو نمی‌تونم پیدا کنم ولی دست کم برای من "عصر روزنامه" تو ایران دیگه تموم شده.

  
نویسنده : امین بداغی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩٢
تگ ها :