روزمرگی

 برای هزارمین بار از پله های مترو اومدم بالا و پیاده بطرف خیابون مهناز راه افتادم یه کم جلوتر انگار پیاده رو کم کم پهن میشد وبطرف خیابون عباس آباد شکم می داد ،ماشینها هی ترمز میزدند و تعجب میکردن چی شده و مسیرشون رو تغییر میدادن،ترافیکی شده بود که آدم خنده اش میگرفت.اینقد دیرم شده بود که نمیتونستم یه دل سیر تماشا کنم،قیافه راننده ها دیدنی بود.یه موتوری سیا-سوله وشنگول، ازموتورش پیاده شده بود و یه سیگار آتیش زده بود.ء

 

پی نوشت- احتمالا راننده ها فکر میکردن همه چیز زیر سر قالیبافه ولی اون بیچاره تو دفتر کارش داشت زیر ناخوناشو تمیز میکرد

/ 3 نظر / 16 بازدید
میثم رسولی

با سلام وبلاگ ارزشمندی داری وبلاگ من در باره بهایی پژوهی فعالیت می کنه اگه دلت خواست یه سر بزن ودر صورت صلاحدید معرفی کن تا دوستان هم سر بزنند و اگر نیاز بود لینک کنن و خبر بدن که ماهم لینکشون کنیم الهم عجل لولیک الحجه بن الحسن http://www.bahairesearch.mihanblog.com

الناز

[لبخند]