لحظه هايی که هستی/هستیدن /استن به سراغت میآیند (خودشو آشکار میکنه ) -۲

روز یکشنبه چون به یسنا قول داده بودم گفتم لباس بپوشه بریم پارک. کمی کار هم داشتم و اظطراب کارهای نکرده هم بود ولی یسنااز پنجشنبه پیشش که اومده بودیم واسه شب یلدا  تهرون از خونه بیرون نیومده بود. اصرار کرد که دختر دایی سارا رو هم که ۵/۱ سالشه با خودمون ببریم .دایی سارا هم بدش نمی اومد که ببریمش و بتونه راحت به کاراش برسه ساعت حدود ۵/۹ صبح بود.  یاسمینا رو گذاشتیم تو کالسکه و یسنا سعی داشت اونو هل بده هوا  سرد بود همه تو خیابون اینور واونور میرفتند و کارای روزانشون رو انجام میدادند ولی ما سه نفر مثل یه روز تعطیل با سرعت کمی که یسنا میتونست هل بده عرض خیابون رو طی میکردیم تا بریم پارک لاله که رو بروی خونمونه . وقتیکه میرفتیم طرف باجه روزنامه فروشی عابرین به یسنا و یاسمینا لبخند میزدند و من را با تعجب نگاه میکردند ...!

 

/ 0 نظر / 15 بازدید