دلتنگی ودلبازی

 دوران دانشجویی تو اصفهان و لب رود ته همه خوشیهاش دلم میگرفت بجز اون روز بارونی که پوستیها و کاغذهام زیر بغلم بود داشتم تو فردوسی راه میرفتم که لب چهارراه تاکسی بگیرم که یه دفعه بارون گرفت و من برای خیس نشدن کارهام یه باره رفتم تو یه مغازه که لوازم برقی بزرگی هم بود ،معذرت خواهی کردم و دلیل اومدنم رو گفتم صاب مغازه دعوتم کرد بشینم و به شاگردش گفت چایی تو فنجون کمر باریک برام بیاره،شعر خوند وزمان با صدای نم نم بارون گذشت و گذشت تا من رفتم. تو اون بیست دقیقه هیچ دلتنگی نبود

/ 2 نظر / 5 بازدید
سارا

in agahe az oon daste adamayee bood ke osoolan besiar kamyab hastan,kash bishtar boodan.......

الناز

[لبخند]برای من هم پیش اومده عجب حس و حالی[لبخند] چقدر آدما میتونن لحظه هایه خوب بسازن و از هم دریغ میکنن[ابرو]