دلتنگی و دلبازی-2

سال اول دانشجوئی یه روز صبح جمعه از خوابگاه زدم بیرون به این امید که تا با یه نفر جدید آشنا نشدم برنگردم و طبیعیه که تو اون شرایط توقعم  از یک نفر یه دختر باشه.بهر حال رفتم لب رودخونه و به طرف بیشه ناژوان که بالاهای زاینده رود بود و جمعه ها مردم برای تفریح میرفتن اونجا حرکت کردم البته پیاده و  با چشمایی کنجکاو و منتظر .   از پل مارنان گذشتم وپل وحید رو هم رد کردم و همینجور رفتم .کفشم پامو اذیت میکرد وتنها چیزی که نصبیم میشد منظره خونواده هایی بود که فرش پهن کرده بودن و ناهار میخوردن و یا با توپ بازی میکردن واگه دختری هم پیدا میشد معلومه که جولوی باباش نمی اومد با من دوست بشه خلاصه یه وقتی حدودای ٢-٣ بعد از ظهر دیگه حسابی خسته شده بودم و پاهام هم تو کفش آش و لاش بود تصمیم گرفتم برگردم. اونقد گردن و کتفم هم درد میکرد که دیگه نمیتونستم پیاده برگردم ،وایسادم لب جاده که تاکسی بگیرم ولی اونوقت روز، جمعه، اونجا تاکسی نمی اومد یه نیم ساعتی منتظر موندم ودیدم چاره ای نیس بجز اینکه از ماشینای شخصی بخوام منو برگردونن ولی ماشینا هم اومده بودن تفریح نه مسافر کشی برای همین کسی وا نمی ایستاد ،تو همین حین یه موتوری که یکنفر ترکش سوار بود اومد و من بهش اشاره کردم  که اگه میشه منو تا یه جایی داخل شهر برگردونن اونا هم قبول کردن .تو راه کمی از خودم سوال کردن واینکه  چرا اومدم بیشه ناژوان، منم یه مختصری بدون اشاره به دلیل واقعی جواب دادم بعدش پرسیدن: دوست دارم که بریم قهوه خونه یه قلیونی بکشیم ؟منم قبول کردم چون خیلی زد حال بود اونوقت برگردم دوباره تو اون خوابگاه دلتنگ.

رفتیم قهوه خونه وکلی گپ زدیم و قلیون کشیدیم وچای خوردیم و سر آخر هم منو تا دم خوابگاه رسوندن و شماره تلفن به هم دادیم واونا آدرس یه موتو رسازی طرفای دروازه تهرونو دادن که انگار توش شاگردی میکردن.

اون روز گذشت ولی من به اونا زنگ نزدم ودیگه سراغشون هم نرفتم .سالها گذشت و گذشت تا اینکه یه روزی داشتم موضوع رو برای یه نفر تعریف میکردم و طرف مقابلم نکته ای رو به من فهموند که  من تو اینهمه سال متوجه نشده بودم : من اون روز اون کسی رو که میخواستم پیدا کنم تا از تنهایی در بیام در حقیقت پیدا کرده بودم ولی  چون طرف اونجوری نبود که من فکر میکردم ووقتی اتفاق افتاده بود که من دیگه ناامید شده بودم ،از دستش دادم به همین راحتی ! الان که یه ١۵  سالی از اون روزا میگذره دیگه  انرژی اون وقتو ندارد که با آدما ارتباط برقرار کنم و خیلی به ندرت احتمال اضافه شدن دوستی بر شمار اندک دوستام میره  ولی برای دوستایی هم که پیدا میکنم ارزش زیادی قائلم ودیگه به راحتی از دستشون نمیدم .   

/ 7 نظر / 18 بازدید
سوشیانت پارسی

[گل]به صليب صدا مصلوبم ای دوست [گل]تو گمان مبري مغلوبم ای دوست [گل]شرف نفس من اگه شد قفس من [گل]به سكوت تن ندادم حالا ميرم بي‌كفن [گل]وقتي گفتن يه گناه بود مثل ديدن يا شنيدن [گل]معني آواز هم اين بود ته بن‌بست داد كشيدن [گل]وقتي حتي توی خلوت فكر آزادي قفس بود [گل]گفتني‌ها رو مي‌گفتيم اگه فرصت يه نفس بود [گل]به گناه صدا با جرم گفتن [گل]اگه روي صليب ويرون شدم من [گل]شرف نفس من گه شد قفس من [گل]به سكوت تن ندادم تا نميرم بي كفن [گل]توي شب‌هاي سكوت فرياد من بود [گل]ته جنگل خواب بيــــداري رود [گل]از غروب هراس تا صبح موعـــود [گل]تيغ خشم خليل بر قلب نمــــرود [گل]در عذاب تشنگي گم حسرت من بوي گندم [گل]بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم [گل]از كسي كه مثل بختك تو شب‌هام انداخته سايه [گل]يه سوال ساده كردم نفرت من شد گلايه [گل]از دست ِ عزیزان چه بگویم؟؟؟گله ای نیست!!!

ترانه

نکته جالبی بود.شاید وقتی آرزویی میکنیم لازم نیست زیاد براش حد و مرز مشخصی بگذاریم. اجازه بدیم طبیعت تصمیم بگیره بهترین چیز ممکن رو برامون انتخاب کنه

سارا

jeddan in nokteye aslie kolle etefagh bood,ma ye chizayee ro mikhaim bad ke miad behesh tavajoh nemikonim chon hamishe mikhaim hamooni bashe ke ma khastim,daghighan hamoon

مريم

جالب بود البته کل وبلاگ را یه نظر گذرونم جالب بود و البته این پست شاید خیلی وقتها خدا همون چیزی رو که می خواستیم رو بهمون داده اما یه شکل دیگه و ما ....

مهناز

از اینکه گفتی یه فرصت رو برای تولد یه دوستیه شاید موندگار از دست دادی واقعا موافقم ،کم آدمایی به این فرصت ها توجه می کنن.لازم نیست طرف دختر باشه ،دوستیهایی که می تونن عمیق بشن معمولا توی هم نوع احتمال پیش اومدنش بیشتره ،به منم سر بزن

ویروس

کسی که تا به حال عمل اشتباهی انجام نداده، هیچ کار تازه ای انجام نداده است. = آلبرت اینشتین