خاطرات - ۱

دیشب با دخترم از مطب دندونپزشکی اطفال که می اومدیم یسنا هوس پیتزا کرد دکتر گفته بود که کیک خامه ای نخوره ولی چیزی راجع به پیتزا نگفته بود ! چون دندوناشو  فلوراید مالیده بود .رفتیم تو یه پیتزا  پپرونی ویه پیتزا قارچ و گوشت سفارش دادیم .قرار بود فردا شب که احتمالا دلش برای سارا خیلی تنگ میشه ببرمش تاب و سرسره و بعدش پیتزا خورون ولی دیدم خیلی غصه داره .بعد از اینکه سارا رو رسوندیم ایستگاه قطار خیلی گریه کرد که دلم برای مامان تنگ میشه و از این صحبتها ...سیب زمینیمون  رو که میخوردیم میون آهنگای ملایمی که پخش میشد آهنگ love story  رو هم پخش کردن یهو احساس کردم اون زیر-میرا داره یه اتفاقی میافته غول خفته بیدار شده بود!

انگار همون لحظه منه متاهل با یک بچه ۴ساله و هزار جور گرفتاری شغلی شدم نوجوون ۱۵-۱۶ ساله خاطرات همینجور می اومدن بدون اینکه به وضوح تشخیصشون بدم  یعنی اونقدر بودن که وقت نبود بهشون فکر کنم بعد یاد دوره دانشجویی افتادم با اون همه عذابی که کشیدم .وقتی من پپرونی رو گاز میزدم و یسنا دور دهنشو سوس گوجه میمالید حیرون مونده بودم از این فشار پر قدرت خاطرات انگار هیچ وقت نابود نمیشن حس میکردم تنها قسمتی از وجودم هستن که همیشه میمونن ولی وقتی عقل ناقصم به کار افتاد برایم این سوال موند که کجا این خاطرات میتونن باقی بمونن وقتی که ما دیگه نیستیم ؟تو بادها تو ساختمونها ؟تو کتابا ؟ 

/ 2 نظر / 19 بازدید
سيد عليرضا شمس نيا

سلام وبلاگ خوبی دارید من نبز با مطلب ابن‌سینا عرب نیست! در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیامتان هستم .

ترانه

تغییر سبک مبارکه، ا ولا. من سبک جدید رو بیشتر دوست دارم. بعد هم..من فکر کنم ذهن ماآدمها ایستگاهیه که حال و گذشته و آینده رو بهم وصل میکنه، یکجور پل ارتباطیه در واقع.... بقیه اش خارج از ذهن ما، هرچی که هست زمان حاله ، شاید اگر مانباشیم گذشته و آینده ، آرزو و خاطره دیگه تعریفی نداشته باشند.